ولی میشه برگشت به زندگی. همش به این فکر میکنم اگه آقا بود و کسی مثل خودش هم وجود داشت که ما اون آدمه رو از دست داده بودیم، بعد آقا چی میگفت بهمون؟ فکر میکنم بهمون میگفت اونی که واسه هممون عزیز بوده و پرکشیده، هنوز زندهست و داره نگاهتون میکنه. دلشم نمیخواد شماهارو غمگین و از پا افتاده ببینه. پس برید زندگی کنید. که ما محکومیم به زندگی کردن تا وقتی زندهایم! نمیدونم. من فکر میکنم او اگه بود اینطور میگفت...
از مرور اینکه وقتی باباجون بود سال تحویل چه کار میکرد و وقتی آقا بود سال تحویل چه کار میکرد، لبریزم.
قربونتون برم که شما هم مثل پدرتون انقدر حواستون به همه چیز هست که حتی گفتید عروس دومادها برن سر خونه زندگیهاشون:)
همیشه غم رفتنِ آدما برام تو یه مرحلهای تبدیل به بُهت و حیرت میشه. دیگه گریه نمیکنم. بغض نمیکنم. فقط با حالت حیرتزده نگاه میکنم. احساس میکنم دروغه. احساس میکنم خواب میبینم. و حالا درست توی همون مرحلهام. توی لحظاتی که نه میتونم گریه کنم نه بخندم. یه طرف به عکس قاب شدهٔ باباجون روی میز نگاه میکنم و به جای خالیش و عیدیای که از لای قرآن درنیومد تا با دستهاش توی دستم بذاره و سالم نو بشه. یه طرف به نوار مشکیِ گوشه تلوزیون نگاه میکنم و پیام و صدایی که دیگه رفت به دل تاریخ پیوست و باید تا همیشه دلتنگش باشم. نمیدونم. نمیدونم باید چه کار کرد...
چهقدر این روز و شبها ایران و ایرانی رو دوست دارم. اون آدمایی که قلبشون برای این وطن و پیروزیش میتپه رو. وقتی میرم توی خیابون و میبینم آدما با هر شکل و شمایلی و با هر شرایطی و با بچه و پیر و جوون اومدن، با لبخند نگاهشون میکنم. به بابا میگم چهقدرر من این آدمهارو دوست دارم! چهقدر خوشحالم باهاشون هموطنم. بعد به پرچمای خوش رنگ ایران که توی آسمون میرقصن نگاه میکنم و مثل همیشه بغض میکنم. بغض میکنم ازینکه این پرچم بالاست و به اهتزاز دراومده. که حقش همین به اهتزاز در اومدن و روی دست بالا رفتنه. چهقدر این روزا ایران رو دوست دارم چون طرف حق ایستاده...
زمان ایستاده. من مات و مبهوتم. فکر کن در راه آرامستان باشی و خبر رفتن دیگری را به تو برسانند. دلم میسوزد. دلم برای مایی که در این دنیایی که هربار میزند زیر گوشت که ثابت کند ماندنی نیست، گیر افتادهایم، میسوزد. دلم برای عشق، این موجود لطیف، که با هر تولدی ریشه میکند و با هر مرگی بیجان میشود میسوزد. دیگر بلد نیستم چه کار کنم. چه بگویم. قبلا هم بلد نبودم اما حالا خیلی بیشتر بلد نیستم. چه بگویم که آدمها آرام شوند؟ چه بگویم که از خدا دفاع کنم؟ بله. گاهی وقتها باید از خدا دفاع کنی. خدایی که جان میدهد و جان میگیرد. تو وابستهٔ آدمها میشوی و سفر میکنند. باید چه کار کنم؟ خدایا خودت بگو، باید چه کار کنم؟
برای آرامش قلب بازماندههای عزیزِ ازدست رفتهٔ ما صلوات میفرستید؟
و برای خودش فاتحه...
دلم میخواد تموم تجربههایی که یه آدم به صورت مثبت میتونه تو زندگیش داشته باشه رو داشته باشم.