استاد میخونه؛
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفتهست...
پرت میشم به اون روزی که این رو نوشته بودم توی جزوهام و زیر نور لطیف پاییز که توی کلاس افتاده بود هزارتا عکس ازش گرفتم. بعد با خودم فکر میکنم همون روزا چهقدر دلم میخواست چند روز هم که شده یه تعطیلیای از آسمون بیاد و باعث بشه دیگه نخوام برم دانشگاه و بتونم اینطوری به روحِ خستهام یه تنفس مصنوعی بدم!
حالا با خودم فکر میکنم که ای آدمیزاد چهقدر توی هر وضعیتی هستی داری دنبال یه چیز دیگه میگردی و از موقعیت اونطوری که باید استفاده نمیکنی... ای آدمیزاد...
زورم نمیرسید. انگار دستها و پاهایم را گرفته باشند و از چهارطرف بکشند و با مسخرگی توی صورتم بگویند چرا فرار نمیکنی؟ زورم نمیرسید به هیچ طرفی. زورم نمیرسید و گیر افتاده بودم...
عمری به ره دوست دویدیم بس است
نادیده وفا، جفا کشیدیم، بس است
در عشق تو بوده کام ما ناکامی
ای دوست به کام خود رسیدیم، بس است:)
نمیدانم در این جنگ اخیر دور و بر ویرانههای زندگی مردم قدم گذاشتهاید یا نه. نمیدانم دیدهاید آجر به آجر آرزوهایی که روی زمین ریخته را یا نه. نمیدانم چهقدر تا به حال لمس کردهاید جنگ را.
ما در محلهٔمان شهید دادهایم. خیلی زیاد. خانوادههای شهید. دختربچه، پسربچه، زن، مرد. همین آدمهایی که توی محلهٔ ما قدم میزدند خانههایشان ویران شده و خودشان آسمانی شدهاند. حالا امشب بعد از مدتها که قدمم نمیکشید پیاده راه بیوفتم محل حادثه را ببینم و فقط بابا با ماشین دور و بر آنجا چرخانده بودمان، بالاخره با قدمهای خودم بالای سر حادثه رفتم. گفته بودم مدرسهٔ زمان دبستانم هم آسیب دیده بود؟ نگفته بودم. اما آسیب دیده. شیشههایش ریخته. کلاسهایش خراب شده. دیوارش به خون شهدا رنگین شده. خانهها را میگفتم. آن خانههایی که با خاک یکی شده بودند. پایم را روی زمین گذاشتم و جای قدمهایم را نگاه کردم. یعنی آن دخترک دبستانی با قدمهایش روی همین زمین دویده بود و بازی کرده بود؟ یعنی این آدمهایی که تا همین چند هفته پیش توی همین محله میرفتند و میآمدند الان به ابرها تکیه دادهاند؟ بغض گلویم را میفشرد. به پرچم ایران نگاه میکنم. دخترکی میآید جلوتر. _عمو میشه از مبینا برامون بگی؟ مبینا همکلاسیم بود. خیلی دختر خوبی بود. میشه بگی کجا شهید شد؟ مرد بسیجی نگاهی به قد و قوارهٔ نیموجبیِ دخترک روسری صورتی کرد. +مبینا دوستت بود؟ دختر خوبی بود؟ به مبینا افتخار کن! تو یه رفیق شهید داری که تا همیشه کنار توعه!
دخترک فسقلیِ رفیق مبینا سرش را پایین میاندازد. انگار بغض گلوی او را هم رها نمیکند. این طفلکها چه چیزها که با این چشمهایشان دیدهاند. بغض گلویم را میفشرد. احساس میکنم روی ویرانهٔ آرزوهای این خانوادهها قدم میزنم. با خودم فکر میکنم خدا میداند رنگ جنگ کی از این خیابانها پاک شود...
مناسبات انسانی بین آدمها واقعا خستهکننده و ملالآوره. بابت چیزهای بیهوده و بیارزشی باید رنج بکشیم که اصلا نمیفهممشون. آدما مدام بابت چیزهای بیارزش از دست هم ناراحت میشن و هم رو ناراحت میکنن و دلهاشون از کینه هم سیاه میشه. و خدا میدونه چهقدر چهقدر چهقدر همیشه آرزوم بود میشد در جهانی و با آدمهایی زیست کرد که انقدر نسبت به هم بیرحم نباشن. زندگی رو ساده بگیرن. به چیزهای بیارزش اهمیت ندن. مدام آمادهٔ دلخوری از هم نباشن. از دردهای هم گروکشی نکنن. و فقط زندگی کنن! مثل انسان! به دور از هر ماجرای مسخرهای. اما هرچهقدر بزرگتر شدم بیشتر فهمیدم چنین جهانی وجود نداره و آدمی نیست که اینطوری فکر کنه و زندگیشو بکنه. و مسبب اول همه این چیزا هم زبانه. زبان برّنده. دقیقا با همین تشدید و شدت. که مدام مثل خنجری آدما از قلب این بیرون میکشنش و توی قلب اون یکی فرو میبرنش. حتی گاهی هم توی قلب خودشون. و من احساس میکنم در این جهان مثل یه کودک بیپناه موندم و توان هضم این دنیا و آدمهاش رو ندارم. کاش میشد به دنیای دیگهای رفت که اونجا آرامش باشه. :)
قسمت اول؛ استاد سرش را بالا گرفت و گفت همین خانم فلانی که دختر فلان شخص بزرگ و مشهورِ کشور است هم شاگرد ما بود! ادبیات فارسی میخواند. پشت همین میز و صندلیهایی که شما نشستهاید. دفعه اولی که از یکی از اساتید این گزاره را شنیدم چشمهایم از ذوق و تعجب برق زد! یعنی همین جا؟ همین رشته؟ او هم همینجا از حافظ و سعدی خوانده؟ همین جا از قصههای دلاورانهٔ شاهنامه شنیده؟ این مشابهت و همرشته بودن با او زیر زبانم مزه کرد و برایم جالب و لذتبخش بود.
قسمت دوم؛ قرار بود اسم دانشکده را تغییر دهند. اسم قبلی روی دست نیروهای خدماتی از نردبان پایین میآمد و اسم جدید، حرف به حرف بالا میرفت.
منتظر بودیم ببینیم در نهایت چه خواهد شد که اعلام کردند اسم دانشکده به دانشکدهٔ بشری تغییر کرده است. راستش را بخواهی کمی هم زد توی ذوقمان که این اسمهای دخترانه به دبیرستان میآید نه دانشکده! اما خب. گذشت. عادت کردیم بگوییم ساختمان بشری.
قسمت سوم؛ دخترِ شهیدِ امامِ شهید، دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه ما بود. همان کسی که استادها نامش را آورده بودند. همان کسی که ذوق کرده بودم در رشتهٔ ما درس خوانده. خودش بود.
بشری ساداتِ حسینی خامنهای.
وقتی فهمیدم ذهنم پرکشید تا دانشکده. تصویر نام دانشکده قاب شد جلوی صورتم. دانشکدهٔ بشری.
انگار خدا میدانست قرار است این قصه برسد به این نقطه و دانشجوی این دانشکده که از قضا فرزندِ امام ما بوده شهید شود و وجود نامش بر روی دانشکده معنای دیگری پیدا کند. خدا کار را آسان کرده بود.
به دل تصمیمگیران انداخته بود اسم آن دانشکده بشری باشد که حالا هر وقت پای ما به آن ساختمان باز شود یاد او بیوفتیم. یاد بانوی شهیدی که همانجا واژه به واژه درس آموخته بود. حالا اینکه اسم دانشکدهٔمان بشریست را طور دیگری دوست دارم. کاش بشری خانم حسینی خامنهای هم از آن بالاها نگاه ویژهای به ما و این دانشکده بیاندازد. که سخت به دعای او و پدرش محتاجیم.
وقتی آدما بهم میگن با خوندن این متنت بغض کردیم، به جونمون نشست، خوشمون اومد یا اینطور چیزایی؛ ته دلم یه دختربچهٔ موخرگوشی که دستش رو گرفته پشتش و خودش رو با ناز تکون میده و دامنش میرقصه؛ زنده میشه.
بعد دلم میخواد بیشتر بنویسم. کلمههام رو پرواز بدم برسونم به قلب آدما.
ولی خب. این روزا خیلی اینطوری شدم که نوشتنمم شده مثل شعر گفتن. اصلا نمیتونم با کوشش بنویسم. باید یه دفعه کلمهها تو سرم بجوشن و بیان بریزن رو صفحه کیبورد.