وقتی حالت خوش نیست، حوصله و توان زندگی کردن هم نداری، لشکر غم از سر و رویت بالا میرود، چطور میتوانی به آدمها ثابت کنی چیزهای مهمِ زندگی برای تو بیاهمیت نیستند؟ چطور باید بازگو کنی که میفهمی خیلی چیزها هستند که اهمیت دارند، کارهای بزرگ و آرمانها و چه میدانم همین چیزهایی که همیشه آدمها از آن حرف میزنند، بیاهمیت نیستند اما تو ظرفیتت پر شده! تاب و توانت کم است. انگار ظرف ذهنت انقدر لبریز است که اصلا برای پرداختن یا فکر کردن به یک چیز دیگر نمیتوانی به درجه اهمیتش فکر کنی و اصلا برایت فرقی ندارد. فقط میدانی یک تابلوی ظرفیت تکمیل است چسبیده سر درِ خیالت و نمیتواند به هیچ چیز تازهای راه بدهد. حالا این ناتوانی در توضیح دادنش به آدمها و کلافگی حاصل از آن هم میشود دردسرِ مضاعف!
هدایت شده از سیده تکتم حسینی..
گفتیم که را مرتبهی جود زیاد است؟
گفتند جواد است، جواد است، جواد است
از دور مرا دست گرفتی به نگاهی
هرچند که پابوسیتان دست نداده است
ناخواسته اشکم به هوای تو فرو ریخت
چون ناطلبیده است یقینا که مراد است
جود تو رسیده است به هرکس که رسیده است
چون عطر که بیوقفه پراکندهی باد است
ای عشق تو آن گنج عزیزی که خداوند
از روز ازل در صدف سینه نهاده است
آنقدر سخی بود و سخا کرد که عمرش
کم بود ولی از سر این خاک زیاد است..
#سیده_تکتم_حسینی
از غزلهای دور..
@toktam_hosseynii
با پای خودت بلند میشی میری دندانپزشکی، مقدار زیادی هم هزینه میکنی، کلی هم معطل میشی، یک عالمه هم درد میکشی که در نهایت سلامتی به دست بیاری.
اون وقت انتظار داری بابت چیزای مهمتر و ویژهتری توی زندگیت هزینه ندی و رنج نکشی و معطل نمونی؟
ای انسان غافل...