eitaa logo
«روزنه»
18 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب درین روزن تا در نظر آییم!
مشاهده در ایتا
دانلود
راستش را بخواهید داستان من و شما با همه فرق دارد. با اینکه مهر همهٔ خانوادهٔ‌تان توی دل ما جای خودش را دارد، شما برایم جور دیگری هستید. توی قلبم اگر فقط یک اتاق داشته باشم آن برای شماست. از همان بچگی، از همان روزهایی که وسط تمام بازی‌های کودکانه‌ام دور صحن با چادر گل‌دار می‌دویدم ولی وقتی می‌رسیدم روبه‌روی گنبدطلایی میخکوب می‌شدم، مهرتان در قلبم زنده است. اصلا قلبم به شوق شماست که در سینه می‌کوبد. همیشه یادم هست آن گره‌هایی که هیچکس با دست که نه با دندان هم نمی‌توانست باز کند را شما با گوشه نگاهی باز کرده‌اید. البته این علاقه فقط به همینجا بر نمی‌گردد، نه. بارها شده خواسته‌ام، زانو زده‌ام برابرتان، اشک ریخته‌ام و نشده! اما نشدن هم اگر از گذر راه شما برسد خیر است. اصلا آدم دوست دارد از کسی مثل شما بخواهد خواسته‌هایش را حتی اگر نشود! به حرم شما که می‌آیم هرگز کسی مرا گم نمی‌کند. یادم هست آخرین بار وقتی دوستم می‌خواست توی حرم پیدایم کند راهش را گرفته بود و آمده بود پیدایم کرده بود. بدون نشانی دادن. آخر او می‌دانست همان نقطه‌ای شما را زیارت می‌کنم که گنبد طلایی رنگتان از همه جا پرفروغ‌تر است. همان نقطهٔ طلاییِ صحن انقلاب. که مثل آدم‌هایی که گمشده دارند، همیشه سراسیمه خودم را به آن نقطه می‌رسانم. نفس عمیق می‌کشم، بعد آرام‌آرام، طوری که شیرینیِ چشم در چشم شدن با شما را ذره‌ذره مزه کنم، سرم را بالا می‌آورم. بعد مست می‌شوم از نسیمی که می‌وزد. اشک سر می‌خورد روی گونه‌هایم. و گوش تا گوش لبخند می‌شوم. بعد انگار سرم به سنگ خورده باشد، همهٔ خواسته‌هایم را فراموش می‌کنم. می‌نشینم خیره می‌شوم به گنبد. احساس می‌کنم دارم توی چشم‌های شما نگاه می‌کنم. مثل وقت‌هایی که دستم را در شبکه‌های ضریح محکم گره می‌کنم و احساس می‌کنم دست‌های تو را گرفته‌ام. آه می‌بینی! خیالاتی شده‌ام. طوری دارم از حضورم توی خانه‌تان می‌گویم که انگار همین الان نشسته‌ام وسط صحن انقلاب. آقای امام رضا من یادم نمی‌رود اولین کربلایمان را از شما گرفتم. آن وقت‌ها که قد و قواره‌ام چند وجب بیشتر نبود و می‌دیدم قلب مادرم از عشق حسین(ع) می‌سوزد. راستش من انقدر شما را دوست داشتم که بلد نبودم آرزوی حرم امام دیگری را به دل بکشم. اما آن موقع، وقتی اشک‌های همیشگی مادرم بی‌تاب‌ترم کرد. ایستادم روبه‌روی ضریح و گفتم کربلای مامان را بدهید! همه از شما کربلا می‌گیرند. پس ماهم می‌خواهیم! بعدترها وقتی نشسته بودیم توی بین‌الحرمین به خودم می‌بالیدم. احساس می‌کردم داستان کربلا آمدنمان یک قول و قرار سرّی بین خودمان است. کیفور بودم ازینکه حرفم را گوش کرده بودید. بعدترها هرچه بیشتر قد کشیدم و قد غصه‌هایم از من هم بلندتر شد، باز هم همهٔ خواسته‌هایم را آوردم در خانهٔ شما. خودم را بند کردم به هر نشانه‌ای که از شما برسد. هرجا عدد هشت دیدم با یادتان لبخند زدم. هرکجا اسمتان را شنیدم به فال نیک گرفتم. عمیق‌ترین گریه‌هایم را روبه‌روی گنبد شما اشک به اشک روی کاشی‌ها ریختم. ناگفته‌ترین حرف‌هایم را در گوش شما گفتم. و حالا، حالا منی که از وقتی چشم باز کردم مهر شما توی قلبم بود، بی‌تابانه‌تر از همیشه محتاج نگاه شما هستم. محتاج کوچک‌ترین نشانه‌ای که دلم را گرم کند. آقای امام رضا! ایران و ایرانی به جز شما امید به کسی نبسته است. در این روز تولدتان مثل همیشه به ما نگاه کن. و امیدمان را ناامید نکن وگرنه تاب نمی‌آوریم!
قبلنا توانمندی بیشتری در پنهان کردن حالم در چهرم داشتم. تازگی این توانمندیم کم شده انگار‌. در همه چیز حالم متبلور میشه. توی صدا. توی قیافه. توی رفتار. ای بابا. فکر کنم دیگه جونِ قبلا برای پنهان کردنِ خودم رو ندارم...
یعنی وقتی با ابروهای درهم و چهرهٔ افتاده و صدای کم‌جون در جواب بابا که یه دفعه پرسید خوبی، گفتم خوبم، باورش نشد؟ حیف.
چی شد که یه تیکه گوشتِ سرخ اندازه مشت دستمون گذاشتی سمت چپ سینه‌مون که مدام توی تب و تاب باشه؟ چی شد که به بعضیامون یک عالمه غم دادی که همش سرریز کنه ازین گوشت سرخ و مثل ماهی‌گلی ته دلمون غلت بزنه؟
امتحان مجازی با باز کردن تصویر✅ چه روزهای عجیبی اسماعیل... چه روزهای عجیبی...
تو کمان‌کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین همهٔ غمم بود از همین که خدا‌نکرده خطا کنی... _هاتف اصفهانی
ایستاده بودم کنار میدان. پرچمم را رو به ماشین‌ها تکان‌ می‌دادم. دستم خسته شده بود. پرچم را کمی پایین‌تر آوردم. پسرک آمد از کنارم رد شود. می‌خواستم که پرچم را بالاتر ببرم که با صورتش برخورد نکند، که ناگهان کاری کرد که لبخندی بغض‌آلود روی صورتم نشست. پرچم را که به صورتش برخورد کرد، مثل پرچم‌های تبرکی به صورتش کشید و بوسید و رفت. پسرک با اینکه قد و قواره‌اش چند وجب بیشتر نبود، فهمیده بود این پرچم سه رنگ چه‌قدر مقدس است. او می‌دانست جمهوری اسلامی ایران حرم است. او می‌دانست این پرچم، پرچمِ حرم ایران است. پرچمی که شب‌های زیادی‌ست نسیمِ وطن تکان‌تکانش داده و کمی هم رنگ و رویش را پرانده است. او می‌دانست غبارِ نشسته به پرچم ایران، غبار مقدسی‌ست‌. شفا می‌دهد و رزق وطن‌دوستی. مثل همان پرچم‌های سبز و سرخ که از کربلا و مشهد راهی می‌شوند و می‌آیند به شهرهای مختلف و با عشق به آن‌ها بوسه می‌زنیم و دست و رویمان را تبرک می‌کنیم. پسرکِ چندوجبی امشب به من حرم بودنِ جمهوری اسلامی ایران را دوباره یادآوری کرد. و دوباره عاشقِ ایران شدم!
استاد مکاتب ادبی در ساعات گذشته از نیمه‌شب چه چیزی در گروه می‌نویسد: درباره خسیس مولیر و بالزاک و رئالیسم جادویی! واقعا انگیزه‌‌شون ستودنیه.
با وجود اینکه معمولا به ایتا سر نمی‌زنه، با وجود اینکه معمولا این ساعت آنلاین نیست، باوجود اینکه برنامه‌ریزی‌ای واسش نکرده، امام رضا دست دلشو گرفته، رأس ۸ صبح بیدارش کرده، بردتش سر کانالای ایتا، این مداحی رو نشونش داده، دستشو گذاشته روی گزینه ارسال و رسوندتش به دست من. که بعد وقتی من میام وسط سرگردونی و پریشونی و دلتنگیام گوشیم رو چک می‌کنم؛ یادم بیاد امام رضا دارم و امام رضایی که دارم فراتر از حد تصور من مهربونه و حواسش بهم هست:) آه از غفلتِ من... آه از مهربونیِ امام رضا...
وقتی حالت خوش نیست، حوصله و توان زندگی کردن هم نداری، لشکر غم از سر و رویت بالا می‌رود، چطور می‌توانی به آدم‌ها ثابت کنی چیزهای مهمِ زندگی برای تو بی‌اهمیت نیستند؟ چطور باید بازگو کنی که می‌فهمی خیلی چیزها هستند که اهمیت دارند، کارهای بزرگ و آرمان‌ها و چه می‌دانم همین چیزهایی که همیشه آدم‌ها از آن حرف می‌زنند، بی‌اهمیت نیستند اما تو ظرفیتت پر شده! تاب و توانت کم است. انگار ظرف ذهنت انقدر لبریز است که اصلا برای پرداختن یا فکر کردن به یک چیز دیگر نمی‌توانی به درجه اهمیتش فکر کنی و اصلا برایت فرقی ندارد. فقط می‌دانی یک تابلوی ظرفیت تکمیل است چسبیده سر درِ خیالت و نمی‌تواند به هیچ چیز تازه‌ای راه بدهد. حالا این ناتوانی در توضیح دادنش به آدم‌ها و کلافگی حاصل از آن هم می‌شود دردسرِ مضاعف!
هدایت شده از سیده تکتم حسینی..
گفتیم که را مرتبه‌ی جود زیاد است؟ گفتند جواد است، جواد است، جواد است از دور مرا دست گرفتی به نگاهی هرچند که پابوسی‌تان دست نداده است ناخواسته اشکم به هوای تو فرو ریخت چون ناطلبیده است یقینا که مراد است جود تو رسیده است به هرکس که رسیده است چون عطر که بی‌وقفه پراکنده‌ی باد است ای عشق تو آن گنج عزیزی که خداوند از روز ازل در صدف سینه نهاده است آنقدر سخی بود و سخا کرد که عمرش کم بود ولی از سر این خاک زیاد است.. از غزل‌های دور.. @toktam_hosseynii
یا جوادالائمه ادرکنی...