برای روزهایی که از روزنهٔ کوچکی هنوز، هرچند به سختی، نور امید خود را به قلب آدمی میتاباند.
از ننوشتن بیزار شدم. اینجارو زدم که بیشتر بنویسم.
حرفها مدت زیادیه پشت گلوم خیس خوردن.
عادت ندارم بعد از نماز صبح گوشی دست بگیرم. چون سراغ گوشی اومدن هم وقت زیادی ازم میگیره و هم کلافه و مضطربم میکنه. امروز مجبور شدم برای یه چیزی بیام سر گوشی و دیدم چهقدر همه ماشالا از کانالا و گروهها گرفته تا پیامای شخصی همه پر و شلوغ بود. چه سحرخیز شدید تازگی من خبر ندارم!