برای روزهایی که از روزنهٔ کوچکی هنوز، هرچند به سختی، نور امید خود را به قلب آدمی میتاباند.
از ننوشتن بیزار شدم. اینجارو زدم که بیشتر بنویسم.
حرفها مدت زیادیه پشت گلوم خیس خوردن.
عادت ندارم بعد از نماز صبح گوشی دست بگیرم. چون سراغ گوشی اومدن هم وقت زیادی ازم میگیره و هم کلافه و مضطربم میکنه. امروز مجبور شدم برای یه چیزی بیام سر گوشی و دیدم چهقدر همه ماشالا از کانالا و گروهها گرفته تا پیامای شخصی همه پر و شلوغ بود. چه سحرخیز شدید تازگی من خبر ندارم!
نمیدونم واقعا چه حکمتی داره که در تمام روزهای هفته هیچ خبری نیست و در یک روز تمام برنامههای جهان جمع میشن.
خدایا منظورت اینه میخوای قوه اختیار ما رو امتحان کنی ببینی درست کار میکنه که بتونیم از بینشون انتخاب کنیم یا نه؟
یه جلسهای اومدم. فضا تماماً نخبگانی. یک سری استاد آقا نشستن با میانگین سنی حداقل چهل، چهلوپنج. منم تنها دختر جمع نشستم این گوشه تک و تنها.
«روزنه»
یه جلسهای اومدم. فضا تماماً نخبگانی. یک سری استاد آقا نشستن با میانگین سنی حداقل چهل، چهلوپنج. منم
عکاس جلسه از دیدن یک چهره زنانه در این جمع آنقدر هیجانزده شد تا نشستم اومد یه چندتا عکس پرتره ازم گرفت.
کاش خوب افتاده باشم. نمیشه بگم بفرسته برام؟
چه حرف درستی زد آقای رهدار!
گفت ما عالمان دینیمون رو اگر کسی ازمون بپرسه مسجدِ آقای فلانی کجاست، پاسخی نداریم چون این افراد در فضای اندیشکدهها و فضاهای نخبگانی خودشون رو محصور کردن. باوجود اینکه باید بین مردم میومدن. باید هرکدوم حداقل یک مسجدی داشتن که مردم بتونن بهشون مراجعه کنن...