هدایت شده از ماه در دست(فائزه امجدیان)
به یاد خندههای تو، ستاره گریه میکنم
کمی که خوب میشوم، دوباره گریه میکنم...
«شب شعرِ آرزوها»
در آرزوهایم دیده بودم،
سالها بعد که شعرم پخته شد و دفتر شعری مهیا کردم و کلمههایم قدر و ارزش خوانده شدن پیش شما را پیدا کردند، من هم قرعه به نامم بخورد و بیایم خانهٔ شما، بنشینم پیش پایتان، شعر بخوانم و کلمههایم پروانه شوند و دور سرتان بگردند.
در آرزوهایم یک شبِ میلاد امام حسنی بود که از همهٔ شبهای میلاد شادتر بودم. بهترین لباسم را به تن میکردم. از ذوق سر از پا نمیشناختم. راه میافتادم میآمدم خانهٔ شما برای شعر خواندن. در آرزوهایم آن روز سبز بود و روشن و نورانی!
در آرزوهایم برایتان شعر میخواندم تصور میکردم که با چه واژههایی تحسینم میکنید؟ «خوب است»؟ «احسنت»؟ «آفرین»؟ چه فرقی میکرد البته. هرچه میگفتید و هر واژهای از دهان شما بیرون میآمد گهربار بود و ارزشمند و قند مکرر. و من قابش میکردم و میچسباندم به دیوار سینهام.
در آرزوهایم تصور کرده بودم یک قابی وجود داشته باشد که هم من در آن حضور داشته باشم هم شما. در آرزوهایم خیلی چیزها دیده بودم.
فکر میکردم ابرمردها ماندنی هستند. فکر میکردم قرار است تا من هستم و ایرانی هست شماهم باشید. اصلا وجود و حضورتان در خیال من یک چیز باقی و همیشگی بود.
مگر میشد که نباشید؟ انگار آدمی که همیشه هوا را نفس میکشد، بگوید میتواند بدون هوا نفس کشیدن را تصور کند! همینقدر بدیهی. اسطورهها در ذهنم همیشه ماندنی بودند. و شما اسطورهایترین فرد زندگیام بودید. فکر میکردم اینکه هربار پیش از افطار میگویم خدایا علَم جمهوری اسلامی ایران را با دستان سیدعلی خامنهای به دست امام زمانم بده، از همان دعاهایی میکنم که مطمئنم مستجاب شده است و فقط برای یادآوری هر شب تکرارش میکنم.
اگر بخواهم از شما بگویم. اگر بخواهم از حسرتی که هرلحظهٔ این روزها در نبودنتان میکشم بگویم، کتاب کتاب باید بنویسم. اما حالا که این دنیای دوستنداشتنی، نعمت شعر خواندن برای شما را از من گرفته و نمیتوانم زمان را به عقب ببرم، میخواهم سعی کنم شاعر خوبی بشوم برایتان. میخواهم شاعر خوبی بشوم که زمانی که با آقایمان بازگشتید، در شب شعر صاحبالزمانیها، برایتان شعر بخوانم. میخواهم برابر شما روسپید باشم. حتی اگر این دنیای روسیاه شما را از ما گرفته است.
اسطورهها از خاطر نمیروند. شما در خاطر من زندهاید و برایتان شاعرتر خواهم شد. به امید احسنتی، بارکاللهی... که شاید شبی در رویا، زیر گوشم زمزمه کنید...
#این_روزها
«روزنه»
ما جدی جدی در بخشی از تاریخ به دنیا اومدیم که کاملا معنی "ظَهرَ الفساد فی البرّ و البحر" رو حتی به ص
اصلا هربار که این عبارت رو میگم دونهدونه جنایتهای اتفاق افتاده در جهان از جلوی چشمم رد میشه. از غزه بگیر تا قلب تهران!
آقای ما! «ظَهرَ الفساد فی البرّ و البحر»...
استاد متعهد اونیه که واسه کلاس کارگاه شعر موضوع شرایط روز رو داده. هرچی هم این آدم سختگیری کنهها من هی بیشتر از قبل ازش خوشم میاد.
شب تولدم در خیابان بودم. پرچم ایران را گرفته بودم روی دوشم. به جای مهمانهای تولد، دور و برم پر بود از هموطن. از مردمی که پرچم سه رنگ ایران روی دستانشان با باد میرقصید. به جای سرود تولد، رجز و سرودهایی که از وطن میخواندند پخش میشد. تصویر عجیبی بود. شب تولدم مهمانیای برپا بود به وسعت وطن. با حضور آدمهای غیرتمندِ خستهنشدنی که ساعتهای از نیمهشب گذشته را هم توی خیابان بودند. حال عجیبی داشتم. پرچم را محکم دورم پیچیده بودم. جزء به جزء خیابان و آدمها را نگاه میکردم. چاووشی میخواند مردم علاج در وطن است و بغض میکردم. صدای اللهاکبر بلند میشد و بغض میکردم. دخترک فسقلی که صدایش به زور به دو سه نفر کنارش میرسید شعار مرگ بر آمریکا میداد و همه تکرار میکردیم و بغض میکردم. مگر میشود؟ بیست و دو بهار از زندگیات گذشته باشد و هیچوقت به اندازهٔ این شب، احساسِ ایرانی بودن نکرده باشی. این اندازه ایران را با عمق جانت دوست نداشته باشی. این اندازه به ایرانی بودن افتخار نکرده باشی. حق بدهید بغض کنم. گریه داشته باشم. آدم باید چند سال از عمرش بگذرد که این روزها را ببیند؟ دیگر کی همچین چیزهایی تکرار میشود؟ راستش این بیست و دو سالگی هم از آن سالهای عجیب بود. نمیدانم شدت عجیب و غریب گذشتن سالهایم چرا انقدر زیاد شده. پارسال وقتی شمع تولدم را فوت میکردم، با خودم گفتم بالاخره این سال عجیب و طولانی تمام شد. فکر میکردم سال بعدش قرار است خیلی اوضاع فرق کند. اوضاع خیلی فرق کرد اما پیچیدهتر شد. نمیدانم. شاید زندگی همین است. شاید بزرگ شدن بهایش اینگونه است. هرچه که هست با تمام سختیهایش از این حجم از ایرانی گذشتن شب تولدم خوشحالم. امشب وقتی شمع تولدم را میخواستم فوت کنم، خواهرکم گفت آرزو کن و تا آمدم آرزویی از سرم بگذارنم از تلوزیون صدای چاووشی آمد که گفت:« خدا بس است بنده را...» چاووشی و خدا و تلوزیون همگی خوب باهم هماهنگ بودند که به من بگویند نگرانیهایم را بریزم دور و بدانم او برایم بس است و باید خودش را بخواهم. حالا این آخر کاری باید سلام کنم به این سالِ تازه از راه رسیدهٔ وطنپرورده. سلام بیست و دوی عزیزم. امیدوارم خوشخبر باشی...
#حرف_های_مانده_به_جا
چجوری بعضی از آدمها انقدر عروس بودن روشون نصب شده؟ اینقدر همیشه ادا. ناز. لباس سفید. سفت و مرتب نشستن. چجوری میتونن خب.
هدایت شده از مَطْویَّات
دعایی که شامل مجموعهای از آیات قرآنه و از طرف پیامبر (ص) برای امشب سفارش شده:
-رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ
-رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِکَ وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمِیعادَ
-ربَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ
-رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها کانَ غَراماً
-ربَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیَّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً
-رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ
-رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا
-رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنَا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ
-صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اسْتُرْ عَلَیَّ ذُنُوبِی وَ عُیُوبِی وَ اغْفِرْ لِی بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ إِنَّکَ الرَّءُوفُ الرَّحِیم
هدایت شده از رُقعه | مهدی مشکیباف مقدم
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚫️ 2 سال پیش 😭
🆔 @roqe313
«روزنه»
⚫️ 2 سال پیش 😭 🆔 @roqe313
باورم نمیشه. هنوزم وقتی این تصاویر رو میبینم دلم میخواد تهش اون جملهٔ بازم خوبه آقا هست و خدا آقا رو حفظ کنه رو بگم:))
شماهم این تصاویر رو که دیدید حس کردید این آدما از همهٔ آدمایی که جسمشون زندهست، زندهترن؟