هدایت شده از گی تپه
خانه در سکوت شب فرو رفته بود.باران آرامی به شیشههای اتاق میزد و نور چراغ خواب، فقط بخشی از تخت را روشن کرده بود.آلارز وسط تخت نشسته بود و موهای کوتاهش کمی روی پیشانیاش ریخته بود. نیک کنارش بود، تکیه داده به بالشت و با آن لبخند شیطنتآمیزی که آلارز خوب میشناخت، نگاهش میکرد.آلارز بالاخره کتابش را بست.
⦗باز شروع کردی⦘
⦗چی رو؟⦘
⦗اون نگاه رو⦘
نیک کمی نزدیکتر شد.
⦗چه نگاهی؟⦘
⦗همونی که وقتی چیزی میخوای داری⦘
⦗خب...⦘
لبخندش عمیقتر شد.
⦗شاید واقعاً یه چیزی بخوام⦘
آلارز ابرو بالا انداخت.
⦗چی؟⦘
نیک دستش را گرفت.
⦗اینکه امشب قبل از اینکه یکی بیاد وسط اتاق، چند دقیقه فقط برای خودمون باشه⦘
آلارز نگاهش کرد.
⦗چند دقیقه؟⦘
⦗اگز شانس بیاریم⦘
آلارز لبخند محوی زد.
نیک آرام دستش را فشرد.
⦗میدونی چیه؟⦘
⦗هوم؟⦘
⦗من هنوزم بعضی وقتها باورم نمیشه آخر روز میتونم برگردم خونه و تو اینجایی⦘
آلارز برای لحظهای ساکت شد.
بعد انگشتهایش را میان انگشتهای نیک قفل کرد.
⦗منم همین حس رو دارم⦘
نیک لبخند زد.
⦗این تقریباً عاشقانهترین جملهای بود که ازت شنیدم⦘
⦗زیادی حرف نزن⦘
⦗چشم⦘
نیک کمی جلوتر رفت و آرام گونهی آلارز را بوسید.
آلارز نگاهش کرد.نیک لبخند شیطنتآمیزی زد.
⦗این یکی رو لازم بود⦘
بعد بوسهی کوتاهی روی پیشانیاش گذاشت و پیشانی خودش را به پیشانی او تکیه داد.
⦗ولی واقعاً دوستت دارم⦘
این بار آلارز جواب شوخی نداد.
فقط دستش را بالا آورد و آرام گونهی نیک را لمس کرد.
⦗میدونم⦘
نیک لبخند زد.
⦗خوبه⦘
چند لحظه در سکوت ماندند.
تا اینکه صدای خیلی آرامی از راهرو آمد.
خشخش...
نیک چشمهایش را باز کرد.
⦗شنیدی؟⦘
آلارز گفت: ⦗نه⦘
تق.در باز شد.هر دو برگشتند.یک سر کوچک نارنجی از پشت در ظاهر شد.چند ثانیه همانجا ماند.
بعد صدای خوابآلود لئو آمد:⦗مامان...⦘
آلارز فوراً گفت:⦗چی شده؟⦘
لئو وارد اتاق شد.خرس عروسکیاش را روی زمین میکشید و موهایش از خواب به همه طرف رفته بود.
نیک آهسته گفت:⦗اقای قهرمان، ساعت رو دیدی؟⦘
لئو چشمهای نیمهبازش را به او دوخت.
⦗نه⦘
⦗پس چرا بیداری؟⦘
لئو چند لحظه فکر کرد.
⦗خوابم نمیاد⦘
نیک اشارهای به اتاق لئو کرد.
⦗پس برو بخواب⦘
لئو به تخت نگاه کرد.بعد مستقیم سمت آلارز رفت.
نیک تازه متوجه نقشه شد.
⦗هی،نه⦘
لئو بالا رفت.
⦗مامان⦘
⦗بیا⦘
نیک دستش را بالا آورد.
لئو بدون اینکه حتی نگاهش کند، خودش را در آغوش آلارز جا داد.سرش را روی سینهی مادرش گذاشت و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید.چشمهایش را بست.
نیک مات مانده بود.
⦗...این خیلی بیادبانه بود⦘
آلارز آرام گفت:⦗نیک..⦘
⦗من داشتم با لئو حرف میزدم⦘
لئو با چشمهای بسته گفت:⦗مامان مال منه⦘
سکوت.
نیک به سقف نگاه کرد.
⦗دیدی؟⦘
آلارز لبخند زد.
⦗چی رو؟⦘
⦗رقابت رسماً شروع شد⦘
لئو در خواب چیزی نامفهوم گفت و خودش را بیشتر به آلارز چسباند.
نیک با اعتراض زمزمه کرد:⦗اصلاً انصاف نیست⦘
آلارز آرام خندید.
⦗نیک اون بچه است⦘
⦗این دلیل نمیشه⦘
⦗چرا، دقیقاً همین دلیله⦘
نیک چند ثانیه به لئو نگاه کرد.
بعد آهی کشید.
⦗باشه⦘
از تخت پایین آمد و دور زد.
آلارز نگاهش کرد.
⦗کجا؟⦘
نیک از آن طرف تخت بالا آمد.
⦗اگر قرار نیست جای من رو پس بدی، حداقل میام این طرف⦘
آلارز کمی خودش را جابهجا کرد.لئو یک طرفش بود، سرش روی سینهی مادرش و دست کوچکش دور لباس او.نیک طرف دیگر دراز کشید و آرام بازویش را دور آلارز گذاشت چند لحظه سکوت شد.
بعد نیک خیلی آهسته گفت:⦗خب⦘
آلارز پرسید:⦗خب؟⦘
⦗این دیگه تخت خانوادگیه⦘
آلارز گفت:⦗ظاهراً⦘
نیک به لئو نگاه کرد.
⦗ولی فردا دربارهی این تصرف غیرقانونی صحبت میکنیم⦘
آلارز لبخند زد.
⦗نیک!⦘
⦗شوخی میکنم⦘
مکث.
⦗نسبتاً⦘
آلارز سرش را آرام روی شانهی نیک گذاشت.نیک هم دستش را دور او محکمتر کرد.برای چند ثانیه، فقط به پسرشان نگاه کردند.لئو کاملاً آرام خوابیده بود.نیک خم شد و یک بوسهی آرام روی پیشانی آلارز گذاشت.بعد گونهاش را هم خیلی کوتاه بوسید.
آلارز با صدای آهسته گفت:⦗هنوز ناراحتی؟⦘
نیک لبخند زد.⦗یکم⦘
⦗چرا؟⦘
نیک به لئو نگاه کرد.
⦗چون اون جای منه⦘
آلارز دستش را روی دست نیک گذاشت.
⦗میتونی شریکش بشی⦘
نیک خندید.
⦗باشه. فعلاً قبول⦘
بعد پتو را روی هر سهشان مرتب کرد.و برای چند لحظه، هیچکدام حرفی نزدند.فقط همانجا ماندند.لئو در آغوش آلارز خوابیده بود و نیک از طرف دیگر او را در آغوش گرفته بود.خانه ساکت بود.باران هنوز میبارید.و نیک، میان آن سکوت، برای اولین بار به جای حسرت خوردن برای چیزهایی که در کودکی نداشت، به چیزی که حالا داشت نگاه میکرد.
خانوادهای که واقعاً کنارش بودند.آلارز ، لئو کوچولو و جایی که برای خودش هم هنوز محفوظ بود.