داخل بخش بیمارستان داشتیم با بچه ها مسخره بازی درمیاووردیم یه دفعه صدای جیغ و داد یه خانواده شنیدم و سریع دویدیم سمت در ورودی. دیدیم یه دختره ۱۵ ،۱۶ ساله رو تخت خوابوندن و دارن با سرعت میبرن سمت اتاق.
مامانش فقط جیغ میزد و صورتشو چنگ میزد.
دختره هم با ترس و بغض داد میزد میگفت «من فقط با مرگم میخواستم دیگران رو بترسونم»
یکی از پرستار ها داستان رو خلاصه و سریع بهمون گفت و فهمیدیم دختره قرص برنج خورده و دیر رسیده اینجا و کاری از دست پرستار ها برنمیاد.
خلاصه که به مامانش گفتیم و این رو راضی کردیم توی ثانیه های آخر بره و با دخترش خداحافظی کنه.
دختره خیلی ترسیده بود، کنارش وایسادم گفتم «نگران نباش من کنارتم»
دختره دستم رو محکم تو دستم گرفت، تموم بدنش یخ کرده بود و رنگ گچ داشت، مامانش اومد و دختره محکم بغلش کرد و مامانش آروم بهش گفت: نترس من تا تهش کنارتم کوچولوی مامان
و شروع کرد براش لالایی خوندن:
لالایی کن بخواب خوابت قشنگــــه : )
و دختره توی بغل مامانش بود که از گوش و بینیش و چشمش خونریزی شد و جون داد.
مامانش لالایی رو قطع نمیکرد و با گریه ادامه میداد:
گل مهتاب شبهاش هزار تا رنگـــه : )
یه وقت بیدار نشی از خواب قصه؛
یه وقت پا نزاری تو شهر غصه : )
پرستار ها همه اشک میریختن..
بیمارستان کلا توی سکوت بود و فقط صدای لالایی مادر همه جا میپیچید.
اشکام همینطور که میریخت رفتم کنار مادرش و تسلیت گفتم رفتم سمت پرستار ها گفتم تو اتاق تنهاشون بزارید.
بعد از یک دقیقه که به پنجره اتاق نگاه کردم قلبم به درد اومد،
مادرش نشسته بود رو تخت و سر دخترش رو گذاشته بود رو پاهاش و با موهاش بازی میکرد و لالایی رو میخوند..
کل لباسش خونی شده بود : )
اسم اون دختر فاطمه بود..
از اون به بعد تا چند هفته حال خوبی نداشتم.
این رو نگفتم که فقط اشک بریزی..
خواستم بگم بیشتر به اطرافیانت توجه کن که کسی برای اینکه توجه تو رو جلب کنه دست به همچین کاری نزنه : )
نویسنده: خانوم نعنا🍃
*داستان بر طبق واقعیت