در میان افکار خویش دست و پا میزدم و سرمای آب ، صدای برخورد دندان هایم را بر انگیخته بود،گویا خیلی دلتنگ یکدیگر بودند .
میخواستند بشکنند و از من جدا شوند تا هم را در آغوش بگیرند ،
چه مضحک به نظر میرسد ..
تشویش های ذهن هم همینجور هستند!
دلم میخواهد شده با دستان خونی خودم را بالا بکشم و لحاف دست باف کودکی ام را رویم بکشم !
#خط_خورده
آری کاش با این دستانِ خونی
مانند ِکودکی معصوم و فرشته پتوی دستبافت ِمادر را روی خود بکشم و با آرزوی ِفردا لبخند بزنم و بازی کنمُ به خواب بروم....
#خط_خورده
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
نور! از دستان ِ تو نور را نوشیده ام... گفته اند سرد شده ام، اما در واقع دلسرد شده ام" ناگهان تو را
واقعا یادم نمیاد اینو برای ِ کی نوشتم و چه کسی نور را به من نوشانده بود که با این عکس یادش افتادم ُ شروع کردم به نوشتن
فقط اینکه انگار باز هم سرما بر گرما ی ِ نور دارد مقاومت می کند ،
کجایی؟(:
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
لطفاً لطفاااا فقط بغلش کنید((((: نشد که بیخیالش شم ، فقط امیدوارم حسِ بدون وصفم رو شما هم با وجودتون
واقعا انگار انقده خرابم که شعرا رو باید بغل کنم ،نه این کتاب درس که کنارم ِ و قراره نصف شبی هی بیدار شم و مرورشون کنم😭💔