ر࣫͝وناک𐙚ִִ
یه حکایت نوشتم دوست دارم شماهم بخونیدش
حکایتِ دختر خالهی ممد.
روزی دختر خالهی ممد دختر عمهی احمد را دید و سلام کرد؛
ناگهان دختر دایی اکبر آمد و دختر عموی کیومرث را دید و سلام کرد.
-داستان های خافان، جلد ۴۵،صفحه ۲
هدایت شده از بابابزرگْ میونگ هی
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آهنگ+این ادیت=غم
#قهرمان_ضعیف_کلاس