هدایت شده از - ستارهیقلبم .
فهمیدم که دوستم منو برای خودم نمیخواد ، برای فرفریام میخواد و خبر غمناکی بود .
ای کاش وقتی ازت میپرسم خوبی؟
یجوری بهم جواب بدی که همون دلشوره تو دلمم
برای بد بودن حالت از بین بره(((:
نه اینکه بیشتر فکر و خیال کنم ؛
هدایت شده از خانومِ گیشنیز؛
بارون میومد
پنجره رو باز میکنم و نگاهی به حیاط میندازم،هوای اردی بهشت و بارون ها حسابی باغچه رو نونَوار کرده بود . . .
مامان بزرگ با چادر گل گلی نماز میخوند میگفت از وقتی بچه بوده وقتی بارون میومده نماز شکر میخونده . . .
بابابزرگ هم گوشه اتاق نشسته بود و به رادیوی قدیمی اش ور میرفت.
صدای نم نم بارون و عطر خاک بارون خونده،بوی غذای مامان بزرگ و عطر گل های شمعدانی لب طاقچه . . .
بوی زندگی میداد این خونه نقلی:))))
تلفن زنگ میخوره،به سمتش میروم و جواب میدهم،مامان بود.
+همه چیز ردیفه؟
_خوبه همه چیز؛شما خوبید؟
+ما خوبیم دختر، کی برمیگردی خونه؟
صداش بوی غمو دلتنگی میداد،دل من هم دلتنگ بود:)
_وقتی بتونم خودمو پیدا کنم و آروم بگیرم
راستش مامان اینجا همه چیز خیلی سادست؛ خیلی زیاد . . .
خبری از استرس ها و تنش های هر روزه نیست.
صبح میرم از سرکوچه نون سنگگ میخرم،گل های حیاط رو آب میدهم،به مامان بزرگ توی غذا پختن کمک میکنم.
نه خبری از ترافیک های خسته کننده هست نه از دود هایی که آسمونو پنهون کنند:)
آسمون اینجا ابیه،آبیه ابری . . .
+حال دلت چی؟ ابرهاش مشخصه یا زیر دود پنهون شده؟
_پر از ابره،ابرهای پشمکی؛
لبخند میزند،خیالش از دخترکش راحت شده میگه:
+فک کنم ما هم به سفر نیاز داریم،آخر هفته میبینمت ابری خانوم . . .
سلام برسون:)
فعلا .
لبخند میزنم،فکر میکنم مامان هم به این طبیعت آروم نیاز داشت،تا ابرهای دلش از پشت دود بیرون بیایند و آسمون دلش صاف بشه:)))))
بارون قطع شده بود و نور آفتاب تا وسطای خونه سرک کشیده بود
زیر نور دراز میکشم و به رنگین کمانی که توی آسمون نقش بسته نگاه میکنم:)
ابرها برایم دست تکان میدهند و لبخند میزنند؛)
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
بارون میومد پنجره رو باز میکنم و نگاهی به حیاط میندازم،هوای اردی بهشت و بارون ها حسابی باغچه رو نون
این خیلی گشنگ بود😭
خیلی زیاددد دوستش دارمم😭
جالُب و دوست داشتنی
و شماهم خیلی فاخر و نویسندهی خوبی هستی✔️