هدایت شده از ᴅᴀʀᴋ ᴍᴏᴏɴ
بهت میگم توآفتاب واینستا، کَری دیگه نمیشنوی دارم میگم دوست دارم.
چقدر من کر هستم ، اصلا برام اهمیت نداشت راستش....
خیلی با برادرم تو خیابون سر اینکه کی تو سایه راه بره بحث میکردیم،از یه جا به بعد دیگه اهمیت نداشت کی توی سایه یا آفتاب وایمیسته و اگر هم کسی میگفت یا به راهمون ادامه میدادیم یا شایدم اونقدر خسته بودیم که ترجیح مون این بود که به حرفشون گوش کنیم؛
شاید واقعا تنها کسی که
بهم میگه توآفتاب واینستا،منظورش دوست دارم هست مادرمه ((((:
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
« شاید این جمعههم دلش گرفته است.. شاید دیگر نایِ آمدن به دنیایی که انسانهای کمی واقعاً بودنش را
« اشکهایش را پاک کرد، گریه کردن بس بود!
باید میخندید به تمامِ بلندایِ رخسارش؛ نه، اینگونه ترسناک میشد
ذرهای هم لبخند میزد بس بود
اما نمیدانم، خندههایش واگعی نبود، کیک بود.
فقط میدانم، خندههایش آنقدر زیبا بود که نظیر نداشت، اما لا.
هعی دنیا، یه متن جالُبیم نمیتونیم بنبیسیم. »
[ بیمحتوا ترین متنها، اثر جیمز کوروش اکبری ]
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
- حدیثِ چشم مگو با جماعتِ کوران.
- غیر از تو در این شهر کسی بابِ دلم نیست که نیست.
هدایت شده از زیزیگولو؛
سلام سلام🦋
تقدیمی داریم!🌿
ی عکس با ی کلمه تقدیمتون میشه !(:
فقط کافیه این پیامو فور کنی و
تگتو بزاری اینجا!