❲ ؏‌ـلیهان . .🖤🇮🇷 ❳
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂 #پارت_نوزدهم #رمان_اقیانوس_مشرق عِمران نگاهی به آن می اندازد: +آیا این قرآن نیست؟
🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂 پینه دوز سر تکان می دهد: -آفرین بر تو!اکنون بگو بدانم ، آیا در سرت مغز داری؟ عِمران می خندد: +آری، به قدر نیاز دارم! _کسی که مغز و عقل ندارد، آیا چشمش نیز از کار می افتد؟ +نه، چشم ها برای دیدن، نیازی به مغز ندارند. _کسی که مغز و عقل ندارد، آیا گوش هایش نمی شنوند؟ یا دهانش از کار می افتد؟ +نه پینه دوز. اعضا همه به کار خود مشغول اند و فقدانِ مغز خللی در کارشان نیست. _پس به من بگو چه نیازی در جانت، به مغز و عقل وجود دارد؟!آن هم وقتی که تمام این حواس بدون مغز به کار خویش مشغول اند؟! عِمران سر تکان می دهد: +مغز جای تشخیص و ادراک است. حواس و اعضا ممکن است خطا کنند؛اما مغز، صحیح را از خطا می شناسند و به آن فرمان می دهد. _پس خداوند برای انسان مغز آفرید تا جوارح و حواس و اعضا در اشتباه نباشند. +آری! _پس به من بگو خداوندی که حواس انسان را بیهوده رها نکرده و برای هدایت و راهنمایی آن ها امامی همچون مغز قرار داده است تا خطا را از صواب تشخیص دهند، چگونه این دستگاه آفرینش و این همه خلایق و آدمیان و زمین و آسمان ها را در حیرت و ضلالت و گمراهی رها خواهد کرد؟! آیا این دور از عقل نیست؟ آیا نباید معتقد بود که خداوند با آن همه مهربانی و حکمتی که دارد ، برای انسان ها نیز امامی فرستاده است؟ عِمران با بهت و در سکوت ، به پینه دوز خیره می شود و فقط سر تکان می دهد. پینه دوز از روی سکو برمی خیزد و به طرف افسار شتر می رود: _من مهیّای سفرم جوان! کاش مجالی بود تا دربارهٔ این خاندان بیشتر برایت بگویم. سر می چرخاند طرف راحله. _راحله جان، برخیز دخرتم. عِمران هنوز در بهت مانده است. نگاهی به راحله می اندازد. راحله دست برا دیوار می گیرد و میش می آید. پینه دوز در یک دست، افسار شتر را گرفته است و در دست دیگر، عصایی چوبی را تکیه گاه قرار داده و با قدم های کوتاه، در جاده ای باریک، از میان دشتی وسیع و بی بر می گذرد. نیسم ملایمی به صورتش می خورد و محاسن بلندش را تکان می دهد. صدای زنگولهٔ شترش تا دور تر ها می رسد، در همان حال رفتن در مشغول حرف زدن است: _تو نگران پای پدرت نباش راحله جان. پاهای بابا در این راه آبله بردارد ، خوش تر است تا اینکه بر شتر بنشیند و طعم شیرین زخم و خستگی این سفر را بر خودش حرام کند. راحله می گوید:《آخر من خجالت می کشم پدر . من نشسته و شما پیاده. بگذارید لااقل در کنارتان کمی راه بیایم.》 ادامه دارد . . .!_ .🤍ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313🤍.