🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂🌻🍂
#پارت_بیستم
#رمان_اقیانوس_مشرق
پینه دوز سر تکان می دهد:
-آفرین بر تو!اکنون بگو بدانم ، آیا در سرت مغز داری؟
عِمران می خندد:
+آری، به قدر نیاز دارم!
_کسی که مغز و عقل ندارد، آیا چشمش نیز از کار می افتد؟
+نه، چشم ها برای دیدن، نیازی به مغز ندارند.
_کسی که مغز و عقل ندارد، آیا گوش هایش نمی شنوند؟ یا دهانش از کار می افتد؟
+نه پینه دوز. اعضا همه به کار خود مشغول اند و فقدانِ مغز خللی در کارشان نیست.
_پس به من بگو چه نیازی در جانت، به مغز و عقل وجود دارد؟!آن هم وقتی که تمام این حواس بدون مغز به کار خویش مشغول اند؟!
عِمران سر تکان می دهد:
+مغز جای تشخیص و ادراک است. حواس و اعضا ممکن است خطا کنند؛اما مغز، صحیح را از خطا می شناسند و به آن فرمان می دهد.
_پس خداوند برای انسان مغز آفرید تا جوارح و حواس و اعضا در اشتباه نباشند.
+آری!
_پس به من بگو خداوندی که حواس انسان را بیهوده رها نکرده و برای هدایت و راهنمایی آن ها امامی همچون مغز قرار داده است تا خطا را از صواب تشخیص دهند، چگونه این دستگاه آفرینش و این همه خلایق و آدمیان و زمین و آسمان ها را در حیرت و ضلالت و گمراهی رها خواهد کرد؟! آیا این دور از عقل نیست؟ آیا نباید معتقد بود که خداوند با آن همه مهربانی و حکمتی که دارد ، برای انسان ها نیز امامی فرستاده است؟
عِمران با بهت و در سکوت ، به پینه دوز خیره می شود و فقط سر تکان می دهد. پینه دوز از روی سکو برمی خیزد و به طرف افسار شتر می رود:
_من مهیّای سفرم جوان! کاش مجالی بود تا دربارهٔ این خاندان بیشتر برایت بگویم.
سر می چرخاند طرف راحله.
_راحله جان، برخیز دخرتم.
عِمران هنوز در بهت مانده است. نگاهی به راحله می اندازد. راحله دست برا دیوار می گیرد و میش می آید.
پینه دوز در یک دست، افسار شتر را گرفته است و در دست دیگر، عصایی چوبی را تکیه گاه قرار داده و با قدم های کوتاه، در جاده ای باریک، از میان دشتی وسیع و بی بر می گذرد. نیسم ملایمی به صورتش می خورد و محاسن بلندش را تکان می دهد. صدای زنگولهٔ شترش تا دور تر ها می رسد، در همان حال رفتن در مشغول حرف زدن است:
_تو نگران پای پدرت نباش راحله جان. پاهای بابا در این راه آبله بردارد ، خوش تر است تا اینکه بر شتر بنشیند و طعم شیرین زخم و خستگی این سفر را بر خودش حرام کند.
راحله می گوید:《آخر من خجالت می کشم پدر . من نشسته و شما پیاده. بگذارید لااقل در کنارتان کمی راه بیایم.》
ادامه دارد . . .!_
.🤍ᗩᒪIᕼᗩᑎ_313🤍.