•𓆩💞𓆪•
.
.
••
#عشقینه ••
#مسیحای_عشق
#قسمت_صدوپنجاهوشش
روی صندلی مینشیند و کتش را درمیآورد.
+:حدسم درست بود
:_در مورد چی؟
+:بابات فکر میکنه اگه با ازدواج تو و سیاوش موافقت کنه،برای همیشه تو رو از دست میده.
:_ولی...ولی این درست نیست..
+:میدونم ولی خب..بابات اینطور فکر میکنه، تازه... من فکر میکردم مامانت موافقه،ولی اون
بیشتر از بابات مخالفه.. چیزی نمیگه چون نگران باباته..
:_یعنی چی میشه عمو؟
عمو نفسش را بیرون میدهد
+:درست میشه... من خیلی خسته ام نیکی..میخوام تا بابات بیاد یه کم بخوابم،اشکالی که
نداره؟
:_معلومه که نه
عموچشم هایش را میبندد.
خودم را با کتاب هایم مشغول میکنم،اما فکرم جای دیگریست..یک ساعتی میگذرد و من بی
هدف به یک صفحه از قانون جزا خیره شده ام...
صدای موبایلم بلند میشود،سریع برش میدارم مبادا عمو از خواب بپرد.
فاطمه است،جواب میدهم و آرام حرف میزنم.
:_الو سلام فاطمه
+:سلام چطوری؟چرا این همه آروم حرف میزنی؟
:_عمووحید خوابیده،نمیخوام بیدار بشه.
فاطمه هم مثل من صدایش را پایین میآورد،انگار او هم اینجاست!
+:عه رسیدن؟به سلامتی
:_سلامت باشی
+:خب چه خبر؟
:_هیچی...همونایی که صبح بهت گفتم...
+:نیکی نگران نباش...مطمئنم همه چی درست میشه
:_چی بگم؟
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
.
.
•🖌• بہقلم:
#فاطمه_نظری
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩💞𓆪•