•𓆩💞𓆪• . . •• •• روی صندلی مینشیند و کتش را درمیآورد. +:حدسم درست بود :_در مورد چی؟ +:بابات فکر میکنه اگه با ازدواج تو و سیاوش موافقت کنه،برای همیشه تو رو از دست میده. :_ولی...ولی این درست نیست.. +:میدونم ولی خب..بابات اینطور فکر میکنه، تازه... من فکر میکردم مامانت موافقه،ولی اون بیشتر از بابات مخالفه.. چیزی نمیگه چون نگران باباته.. :_یعنی چی میشه عمو؟ عمو نفسش را بیرون میدهد +:درست میشه... من خیلی خسته ام نیکی..میخوام تا بابات بیاد یه کم بخوابم،اشکالی که نداره؟ :_معلومه که نه عموچشم هایش را میبندد. خودم را با کتاب هایم مشغول میکنم،اما فکرم جای دیگریست..یک ساعتی میگذرد و من بی هدف به یک صفحه از قانون جزا خیره شده ام... صدای موبایلم بلند میشود،سریع برش میدارم مبادا عمو از خواب بپرد. فاطمه است،جواب میدهم و آرام حرف میزنم. :_الو سلام فاطمه +:سلام چطوری؟چرا این همه آروم حرف میزنی؟ :_عمووحید خوابیده،نمیخوام بیدار بشه. فاطمه هم مثل من صدایش را پایین میآورد،انگار او هم اینجاست! +:عه رسیدن؟به سلامتی :_سلامت باشی +:خب چه خبر؟ :_هیچی...همونایی که صبح بهت گفتم... +:نیکی نگران نباش...مطمئنم همه چی درست میشه :_چی بگم؟ ✨لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 . . •🖌• بہ‌قلم: . . 𓆩مرجع‌به‌روزترین‌رمان‌ها𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩💞𓆪•