🍃🍒
#عشقینه
#هــاد💚
#قسمت_پنجاه_وسه
سعید برایش فندک گرفت. چند تا پک زد و پرتش کرد.
- یا نکش، یا خرابش نکن. بالاش پول دادم برادر!
- دوست ندارم بو بگیرم
- تو که بابات گیر نمیده
-بابای من خیلی کارش حساب کتاب نداره. یهو تو معامله ضرر می کنه سر من خالی می کنه. حوصله بحث و سر و صدا ندارم، نمی خوام بهونه دستش بدم
-میآی باشگاه؟
-پیش اون رفیق های احمقت؟! نه خیلی ممنون، ترجیح میدم برم بخوابم
- پس من همین جا پیاده می شم
- می رسونمت
-ایول، دمت گرم
دم باشگاه نگه داشت تا سعید پیاده شود.
-مطمئنی نمیآی
-حوصله خونه رو ندارم. همین طور رفیق های تورو
-این دفعه مثل اون دفعه نیست. آرش رو خفه کردم. می خوام بابک رو ببینی
بالاخره راضی شد. چند تا دختر که داشتند رد می شدند نگاهی به شروین کردند و خندیدند. سعید گفت:
-صد بار گفتم درست لباس بپوش. اینجا منو میشناسن. آخرش از دستت دق می کنم
-اگه می خوای غُن غُن کنی برمی گردم
کنار میز که رسیدند بچه ها دست از بازی کشیدند. حال و احوال پرسی کردند و سعید به هم معرفی شان کرد.
-پس کو بابک؟ امروز هم نمیاد؟
صدایی از پشت سرش آمد.
-سعید؟
سعید برگشت و با چشم اشاره ای به شروین کرد که فقط بابک دید.
-اینم آقا شروین که تعریفش رو کرده بودم
هیکل بابک از تاریکی درآمد. مردی میان سال با موهای مشکی که تک و توکی نخ سفید در آن دیده می شد و برخلاف تصور
بہ قلــم🖊:
ز.جامعے(میم.مشــڪات)
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبع
#شرعاحــــراماست☺️
••
@asheghaneh_halal ••
🍃🍒