•𓆩⚜𓆪• . . •• •• مادرم دستش را عقب کشید تا نبوسم و گفت: میگی چشم ولی وقتی بری سر خونه زندگیت می فهمی چقدر سخته رضایت مردت رو جلب کنی. مادر تکه ای شیرینی در دهانش گذاشت و از طعمش تعریف کرد. در حال و هوای خودمان بودیم که محمد حسین از حیاط مادرم را صدا کرد. مادر برخاست و لب پنجره رفت. محمد حسین گفت: محمد حسن تب داره داغه، جونش دون دون شده. با مادر سریع از مهمانخانه خارج شدیم و به اتاق پسرها رفتیم. محمد حسن بی حال و با بدنی پر از دانه های قرمز در تشکش دراز کشیده بود. مادر کمی بدن او را بررسی کرد و گفت که آبله مرغان گرفته است. از من خواست تا صبحانه را برایش به اتاق ببرم و کمی هم شربت خنک درست کنم. مادر می گفت باید خنکی و سردی بخورد تا حرارت درونی بدنش فروکش کند و از طرفی باید بدنش را پوشاند تا تمام دانه ها بیرون بریزد. وقتی به اتاق برگشتم مادر او را با لحافی بزرگ پوشانده بود. مادر لقمه می گرفت و در دهان او می گذاشت. او هم بی حال و بی اشتها و به زور مادرم می خورد. به مادر گفتم: چقدر خوب شد شما برگشتین وگرنه من دست تنها نمی دونستم باید چه کار کنم. مادر گفت: کم کم باید یاد بگیری. مادر به پنجره اشاره کرد و گفت: در و پنجره رو باز بذار تا هوای تازه بیاد تو اتاق. با محمد حسین از اتاق بیرون رفتیم و او را به مطبخ بردم و به او هم صبحانه دادم. محمد حسین لباس پوشید و تنها به سر کار رفت و قرار بود به صاحب کارشان خبر دهد که محمد حسن مریض است و نمی تواند بیاید. مادر خودش آشپزی کرد و تا ظهر یا در مطبخ بود یا در اتاق پیش محمد حسن بود. من هم اتاق ها را جارو زدم و گردگیری کردم و از باغچه سبزی چیدم. نزدیک اذان ظهر به اتاق رفتم و کمی رساله عملیه را مطالعه کردم. آقاجان تاکید داشت حتما جمعه ها کمی احکام بخوانیم تا یاد بگیریم و عمل کنیم. در خانه چند رساله داشتیم چون هر کدام مرجع تقلید خودمان را داشتیم. آقاجان مقلد آقای خمینی بود و با وجود این که داشتن رساله ایشان جرم به حساب می آمد اما در خانه ما دو سه جلد از رساله ایشان در طاقچه و جلوی چشم بود. . . •🖌• بہ‌قلم: . . 𓆩مرجع‌به‌روزترین‌رمان‌ها𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩⚜𓆪•