•𓆩⚜𓆪• . . •• •• احمد خم شد صورت علیرضا را بوسید و گفت: دلت به بودنم قرص باشه این ظلم رفتنیه این حکومت با گندایی که زده با کشتارهایی که کرده نفسای آخرشه مردم آگاه شدن و همه اومدن پشت انقلاب امام خمینی بلایی سرم نمیاد پیشت هستم. با هم قد کشیدن و بزرگ شدن علیرضا رو می بینیم با هم زندگی می کنیم باز هم بچه دار میشیم بهت قول میدم برای بچه های بعدی نمیذارم این قدر اذیت بشی از حرف هایش دلم قرص شد و لبخند روی لبم آمد و گفتم: من اذیت نشدم _اشکات یه چیز دیگه می گفت _اشکام از سر یه گریه بچه گونه بود _اشکات از سر هر چی بود دلم نمیخواد دیگه از چشمات اشک بیاد وقتی گریه می کنی فکر می کنم کنار من اذیتی احمد نگاه به صورت علیرضا دوخت و آه کشید و گفت: می دونی الان چی دلم میخواد؟ سوالی نگاهش کردم که با غم گفتم: دلم میخواست مادر و پدرم این جا بودند. دلم می خواست الان مادرم با لبخند علیرضا رو بغل کرده بود و زینب و حمید سر این که کدوم شون علیرضا رو بغل کنند با هم دعوا می کردن دلم می خواست آقاجانت بود و تو گوش علیرضا اذان می گفت. دلم می خواست مادرت بود و لبخند روی لبت بود. لبخند تلخی زد و گفت: دلم برای همه شون تنگ شده اگه بودن الان خوشی مون کامل بود به رویش لبخند زدم و گفتم: به قول خودت نفسای آخر این حکومته به زودی همه شون رو می بینیم. احمد زیر لب ان شاء الله گفت و ظرف کاچی را برداشت در حالی که آن را هم می زد پرسید: این فقط مخصوص زائوهاست یا بقیه هم میشه بخورن؟ قبل از این که جوابی بدهم پرسید: این همونه که بعد عروسی مادرت برامون آورد خوردیم؟ با لبخند به تایید سر تکان دادم که قاشقی از آن را به دهان گذاشت و گفت: پس میشه منم بخورم در کمتر از یک دقیقه تمام کاچی ام را خورد. با خنده از جا برخاست و گفت: به خانم کربلایی عباس نگی من خوردما ولی بهش بگو خیلی خوشمزه بود و ازش تشکر کن به حرف احمد خندیدم. به نظرم مثل یک پسر بچه تخس شده بود. با حرف هایش تمام غم ها، دلشوره ها و نگرانی ها را از دلم شست و دوباره از ته دل و با همه وجود احساس خوشبختی کردم 🇮🇷هدیه به جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان چه زنده و چه شهید صلوات🇮🇷 ✨لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174 . . •🖌• بہ‌قلم: . . 𓆩مرجع‌به‌روزترین‌رمان‌ها𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩⚜𓆪•