عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄🇮🇷
💌 ⏝ ֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢ . #مسیحای_عشق #قسمت_دویست‌وچهار +:برو به سلامت... بیخبرم نذار..خداحافظ :_خدا
💌 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . خنده دار است. وارد آشپزخانه میشوم،منیر سخت مشغول تدارک دیدن است... :_خداقوت منیرخانم به طرفم که برمیگردد،صورت خوشحالش را میبینم. +:قربونت برم عروس خانم... جلو میآید و بازوهایم را میگیرد ... +:... هزار الله اکبر.. ماشاءالله چقدر ماه شدی هزار ماشاءالله :_تو هم خوشحالی که من دارم میرم منیرخانم؟ +:نه خانم. من خوشحالم که سر و سامون گرفتین.. بالاخره هر کسی یه روز ازدواج میکنه.. دلم نمیآید شادی‌اش را برهم بزنم... دوست ندارم غصه‌ی مرا بخورد.. همین که مامان و بابا و منیر فکر کنند من به سوی خوشبختی میروم،برایم کافیست ... :_مزاحمت نمیشم،به کارت برس. * روبه روی مامان و بابا در ورودی سالن میایستم تا خوشآمد بگویم.. صدای منیر میآید که مهمان‌ها را راهنمایی می‌کند. اول، عمو محمود وارد میشود. مردی با ابهت و بلند قد. بسیار شبیه پدربزرگ است، منتهی جوان‌تر جلو میآید و با مامان دست می‌دهد، بعد به طرف بابا می‌رود. آغوشش را باز میکند،اما بابا خودش را کنار می‌کشد. چه کینه‌ی عجیبی در دل بابا افتاده. بابا نگاهم می‌کند، التماس را در چشمانم میریزم و او می‌بیند. دستش را دراز میکند و با عمو دست میدهد. لبخند روی لب‌های عمو مینشیند، اما بابا همچنان جدی است.. خوشحالم، قدم اول را برای آشتی برداشتم.. عمو به طرفم میآید و بغلم میکند. نفر دوم زنعمو است. زنی خوش استایل و موقر.. موهای طلایی‌اش،زیر شال گلبهی‌اش برق میزنند. ✨لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ✦📄 به قلـم: . 𓂃مرجع‌به‌روزترین‌رمانهاےایتا𓂃 𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒 . 💌 ⏝