💌
⏝
֢ ֢
#عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_دویستوبیستویک
+:پس خودت میدونی و مسعود..
و قطع میکند..
پوزخند میزنم،بابا هنوز بعد از این همه مدت عمومسعود را نشناخته...
چند تقه به در میخورد و در پی (بفرمایید) من،فرزاد وارد اتاق میشود.
:_سلام رئیس
کلافه جوابش را میدهم
+:سلام
:_چیه مسیح؟میزون نیستی!
+:فرزاد،جون هر کی دوس داری یا یه منشی واسه من پیدا کن،یا یه شوهر واسه این..
ریز میخندد
سرم را بلند میکنم،با لبخند عجیبی کنج لب هایش نگاهم میکند.
+:چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی؟
:_بی معرفت.. حالا باید کارت بیاد در خونه ام،بعد من بفهمم دو روز دیگه عروسی توعه؟
نمیفهمم چه میگوید.
+:این چرند و پرندا چیه بهم میبافی؟کارت چیه؟عروسی کدومه؟
:_برو... برو ما که بخیل نیستیم..مبارکت باشه.. دیروز کارتت رسید دستم...
تازه میفهمم قضیه ازچه قرار است..
به پشتی صندلی تکیه میدهم و زیر لب میگویم
+:مااامااان
:_چیزی گفتی؟
+:هیچی ولش کن... ببین من بعدازظهر نیستم،یه کم کار دارم
مصطفوی میخواد بیاد اینجا،نقشه اش انگار ایراد داره.. خودت حل و فصلش کن..
:_باشه تو برو به کارات برس،خیالت راحت.
فکری به ذهنم میرسد
+:فرزاد خانم نیازی هم در جریان هست؟
:_فکر نمیکنم...چون کارت بچه های شرکتو قراره امروز مانی بیاره اینجا.. مال من رو فقط آورد
خونه..کاری با من نداری؟
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم:
#فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒
Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝