💌
⏝
֢ ֢
#عشقینه ֢ ֢
.
#مسیحای_عشق
#قسمت_دویستوبیستودو
سرم را تکان میدهم.
فرزاد از اتاق بیرون میرود..
چند لحظه که میگذرد بلند میشوم و به طرف میز نیازی میروم.
:_خانم نیازی؟
سرش را بلند میکند.
+:بله؟
:_مانی هنوز نیومده؟
+:نه هنوز نیومدن..
کمی آرام ترم،زیر لب،طوری که او هم بشنود میگویم
:_ای بابا...
+: مشکلی پیش اومده؟؟
:_آخه قرار بود کارت ها رو بیاره... کارت های عروسی رو..
لبخند میزند :عه به سلامتی... آقا مانی ازدواج کردن؟
لبخند میزنم.
:_عروسی مانی نیست...
مردد میپرسد
+:پس عروسی کیه؟
:_عروسی من...
رنگش میپرد...
بی توجه به طرف اتاقم میروم،یک لحظه برمیگردم تا تیر خلاص را بزنم.
:_خوشحال میشیم تشریف بیارید.. هم من،هم خانمم!
صبر نمیکنم تا واکنشش را ببینم.
این از اولین خیرِ نیکی !
باید با مامان صحبت کنم،بی خبر کارت پخش کرده اند...چقدر هم سریع ترتیب همه چیز را
ظرف دو روز داده اند!
فکر نمیکردم اینقدر ماجرا داشته باشد،این بازی!
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012
✦📄 به قلـم:
#فاطمه_نظری
.
𓂃مرجعبهروزترینرمانهاےایتا𓂃
𓈒
Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒
.
💌
⏝