#دلنوشته
#صبرانه_ای_از_عشق
#قسمت_سی_ام
✍🕊✍🕊✍🕊✍🕊✍🕊 همان درد ها و رنج هایی که حس میکنیم ما را از پا در می آورد، از یک زاویه دیگر در واقع عامل پیشرفت و حرکت و رشد ماست..
بهم گفت: تعریف تو از دنیا چه جوریاست؟
گفتم: شبیه موکب های توی مسیر کربلاست!🌿
توقف هایمان هم بوی مقصد میدهد!🪴 تاکنون فکر کرده ای
به صفحه های قدیمی قلبت رجوع کنی! آن ها را آهسته کمی ورق بزنی!
شاید باید قلمی نو در آن بنوازی!
یا که لاک غلط گیر را فعال سازی...🌿انباری از باروت در درون باربد درحال انفجاربود و من بی سلاح ومظلومانه مورد هجوم این شکّ وظن بودم میدانستم به محض تنهاشدنمان او مرا سخت تحت فشار خواهد گذاشت و رفتارش بسی نفس گيرخواهدبود!خدايا!کمک!خدايا!بعداز ساعتی که گذشت راهی شدیم به سمت خانه!من وباربد!اما با چه حس وحالي!پاهايي که کشيدنش روی آسفالت به وضوح دیده ميشدو ذهنی پرآشوب و دلی پر خون و قلبی دردمند از کار نکرده وبه قولی آش نخورده و دهان سوخته!سیلی از سؤالاتش به راه افتاد و من سيل زده هرجوابي که میدادم بی فایده بود!او فکر می کرد من از آمدن ابوذر (پسردایی عروسمان)خبر دارم یا مثلا مهناز مرا خبر دار کرده فلانی ميآيدتوهم بيا!خدايا!تصور کن من چرا باید حالا به این چیزهای مزخرف فکر میکردم؟ چرا باید حالا که متأهل هستم به غیر از باربد فکرکنم؟ منی که در روزهای مجردی او را پس زدم الان چرا این کار را باید بکنم؟خودم رامی شناختم و از این کنایه ها و تهمت ها و گمانها زجر می کشیدم! دیگر مانده بودم روزهای بعد چه کنم؟حال مادر خانم علی آقا وخیم بود و من نميتوانستم بی تفاوت باشم؟ حالا در این شرایط بد تمام رفتارها و گفتارهای باربد مثل پتک در مغزم فرو میرفت و درد می آمد تمام وجودم! شبکه های سلولی بدنم هرکدام جداگانه درحال پوسیدن بودند..توضیح بی فایده بود و اصلا آخرش دیگر سکوت میکردم و جز اشک ریختن وغصه خوردن؛به ابوذر تنفربيشتري می ورزیدم که چرا آنجا باید می آمد؟منطق و استدلال دیگر برای ذهن خسته ام نمک روی زخم بود!گاهی اوقات آرزو میکردم کاش آدم بی خیالی بودم از این گوش می شنیدم واز آن گوش بیرون میدادم ولی تک تک حروف و کلمات باربد میچسبید به تارهای صوتی و بلندگو میشد در افکارو ذهنم ودیگر رهانميشدم!برای روزهای زیادی که با این حال گذشت افسوس کوچکترین چیزی است که در وصفش خوردم ..روزهای بعد هم نرفتیم تا با مامان راضیه به ملاقات رفتیم خداراشکر که ابوذر نبود اما باربد مرتب طعنه هایش را میزد!مثلا: منتظر کسی هستی؟گفته بود نمیاد؟ بامهناز هماهنگ کردی که نیاد چون من میام؟ وااااااااااااای خدای من! همه برای آذر خانم می گریستند ومن دیگر تاب نیاوردم و برای حال زار خودمان ضجه میزدم و دلم میخواست از عمر من بگيرندوبه او بدهند درعوض من را راهی قبرستان کنند!از بچه گی عادت به آرامش و امنیت داشتم حالا جای خالی این دوتا در زندگی ام خیلی خالی بودونداشتن اینها ادامه کار را سخت کرده بود...تنها درمسیر ایستاده بودم و کمک میخواستم! اینها چیزی نبود که مرا به زانو دربیاورد!صبور بودم و سکوت کردم!
❌کپی به هیچ وجه جایز نیست ❌