باران‌ِ عشق
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 105 روی میز پر بود از زهر ماری و دریغ از یک لیوان آب! یکی نبود بگ
رمان قسمت 105 روی میز پر بود از زهر ماری و دریغ از یک لیوان آب! یکی نبود بگوید آخر من را چه به مهمانی ایونی عمومی اتابک! آخر همه ی مهمانی هایی که با اتابک می رفتم را هم که خوب از بر بودم؛ شش دانگ حواسش به حرکاتم بود که دست از پا خطا نکنم و در آخر هم انگی به دامنم می چسباند و بس! هه روزگار من این بود دیگر... هیچ مهمانی ای به من خوش نمی گذشت، حتی مهمانی‌های ساده و چند نفره! این مهمانی بزرگ و آنچنانی که دیگر جای خودش را داشت! در حالی که همه در حال عیش و نوش بودند و می گفتند و می خندیدند، من کنار اتابک می نشستم و چشم‌هایم را به نقطه‌ای از میز می دوختم که مبادا برای اتابک سو تفاهمی پیش بیاید. گردن درد که می گرفتم هم فقط حق نگاه کردن به چشم‌های خودش را داشتم و بس! بیچاره من، که به گناه نکرده در حال مجازات بودم... از برگشتن اتابک که ناامید شدم به ناچار بلند شدم تا لیوانی آب از سمت سلف سرویس بردارم. حالت تهوع امانم را بریده بود. باید حالم را خوب می کردم تا موقع دادن خبر بارداری ام به اتابک توی ذوقش نخورد! موهایم را که روی دوشم ریخته بود به عقب هل دادم و سعی کردم سر به زیر بروم و برگردم، تا اگر احیاناً اتابک مرا میان جمعیت دید سو تفاهمی برایش پیش نیاید. از میان جمعیت رقصنده که می گذستم بوی مشروب سرگیجه ام را تشدید کرده بود و دلم هوای آزاد می خواست. نزدیک میز سلف شده و برای جلوگیری از سقوطم، دستم را به میز بند کردم. صدای صدرا عمو زاده ی اتابک را از پشت سرم تشخیص دادم. -کژال جان خوبی شما؟ سریع بطری کوچک آب معدنی را برداشتم و چرخیدم، سرسری جواب دادم. - ممنون خوبم. خواستم از کنارش رد شوم که چشم‌هایم سیاهی رفت و قدم برداشته ام شل شد و پایم به عقب برگشت، صدرا سریع واکنش نشان داد و کمرم را گرفت. با حراص از اینکه اگر اتابک بفهمد بیچاره ام خواهد کرد و چه توهماتی که از این برخورد ناخواسته در ذهنش نخواهد ساخت سریع خودم را عقب کشیدم و با تشکر سر سری به سمت میزمان برگشتم. روی صندلی نشستم و نفس حبس شده ام را آزاد کردم. قلبم مثل قلب نوزاد می کوبید، کمی که آرام گرفتم قرصم را در دهانم گذاشتم و با جرعه ای آب پایین فرستادم. همان موقع اتابک با چشم‌های سرخ روی صندلی روبرویم نشست. دستپاچه شدم ولی سعی کردم متوجه نشود و آتو دستش نیاید که رفتارم را هلاجی کند. آرام آب دهانم را فرو خوردم و پرسیدم: چرا اینقد دیر کردی؟ جواب سوالم را نداد و همان طور که با چشم‌های به خون نشسته‌اش خیره ام بود، جامش را از مشروب پُر کرد و سر کشید. ترسیدم دیده باشد در دلم یا ابولفضلی گفتم و آرزو کردم کاش ندیده باشد. کشش تهمت جدید و دعوای تکراری را نداشتم، آن هم با این حال خرابم! با التماس در چشم‌هایش خیره شدم. -اتا بسه، زیاده روی نکن. اخم هایش را در هم کشید و برای خالی کردن حرصش جامش را دوباره پُر کرد و سر کشید. فکر کردم وقتش است که بگویم دارد پدر می شود. شاید خوشی خبرم حالش را کمی خوب کند. به خدا می ترسیدم از تهمت هایش و اعصابم نمی کشید دیگر... زیپ کیفم را باز کردم و برگه جواب آزمایش را در آوردم برای این که مورد تهمت قرار نگیرم که به تنهایی و بی اجازه به آزمایشگاه رفته ام گفتم: دو سه روز پیش با مامانت رفته بودم بیرون یادته؟ نگاهش روی برگه سر خورد و با صدای خشدار پرسید: خب؟ -راستش اتا... چه جوری بگم، نفسم را فوت کردم و بی مقدمه ادامه دادم: تو داری بابا میشی. انگار برق دویست ولت وصلش کردم، با بهت به دهانم چشم دوخت. -چی... چی میشم؟ نویسنده : زهرا بیگدلی ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄