از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند...
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که چو من شوی بدانی!
در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که بدانی چه می کشم!
آنان که دل به زلف نگاری نبسته اند
آیا چه کرده اند به عمر دراز خویش؟!
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می زنم این کار کی کنم؟!
زان پیش تر که عالم خاکی شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب کن
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را!
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا به شوقت ز لحد رقص کنان برخیزم!
پرتوی از اندیشه های عاشقانه دو قله نشین ادب فارسی
حضرت حافظ
وشیخ اجل سعدی
https://eitaa.com/Bayynat