! در باب دردانه اش؛ شبی که داشت می رفت: ● او را تا بیرون در بدرقه کردم. همیشه هنگام رفتن، پدر، برادر و خواهرهایش را بغل می کرد؛ اما آن شب فقط مرا در آغوش گرفت. ● بعد سه بار صدقه را طرف صندوق برد، ولی هر بار صدقه به زمین افتاد. گفت: انگار خدا نمی خواهد این صدقه را از من قبول کند. 🌾🌺 👇 ●➼‌┅═❧═┅┅───┄ بسم الله القاصم الجبارین https://eitaa.com/Besmelahelghasemelgabarin