❤❤❤❤ *رمان جذاب*😊 بسم الله الرحمن الرحیم آخ که غروب شلمچه عطر سیب سوخته میومد از بچه ها فاصله گرفتم آخ شهدا چقدر محتاجتون بودم تا ساعت ۵:۳۰ بود از شلمچه به سمت معراج الشهدا -بچه ها فکر کردید درمورد مسابقه سارا:خانم صالحی جواب سیدآزادگان آقای ابوترابی نیست -نه عزیزم بچه ها بقیه چی مهدیه : خانم ما نمیدونیم خودتون بگید -بچه ها سرلشگر حسین لشگری اولین اسیر و آخرین آزاده بودن نزدیک به دو دهه اسیر بودن یه ۴۵دقیقه بعد رسیدیم معراج الشهدا ورودی معراج الشهدا کسانی بودن اسم بچه ها رو روی پلاک مینوشتن منو زینب هم سفارش دادیم ورودی معراج با سربند تزئین شده بود ۱۸شهید گمنام پیکرشون اونجا بودن حال هوای هرکس وابسته به خودش بود بزور خودمو رسوندم ب ضریح چفیه ام متبرک کردم عاشقم عاشق معراج الشهدا ... نام نویسنده :بانو.....ش آیدی نویسنده 🚫کپی بشرط هماهنگی با نویسنده حلال است 📖📚📖📚📖📚📖📚📖📚📖 ❤❤❤❤ 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662