《
#از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو 》
💛قسمت بیست وهشتم
😔 مرگ عمه هیچ کس رو به اندازه من بهم نریخته بود، دختر عمهم تا یک هفته کفش های مادرش رو بغل کرده بود فکر میکرد برمیگرده قبرستان نزدیک خونه پدربزرگم بود و روزها خیلی میرفتیم سرِخاک عمه با دخترش و فرشته شب ها تا دیر وقت خوابم نمیبرد
😔به این فکر میکردم که بچه های عمه مثل خودم میفتن زیر دست نامادری تا یه هفته خونه پدربزرگ موندیم با بقیه عمه هام و من مدرسه نرفتم، وقتی عمه رو برده بودن مسجد که کفن کنن، پتویی که من رو خودم میکشیدم رو روش انداخته بودن پتو بوی عطر نرگس گرفته بود. عطر نرگس رو معمولا به مرده ها میپاشیدن من چون چهره ی عمه رو تو کفن دیدم خیلی ترسیده بودم، شب ها جرئت نداشتم اون پتو رو بکشم رو خودم چون بوی اون عطر رو میداد خود بخود وحشت شدیدی داشتم ازش
😔یه شب وقت خواب خواستم دزدکی یه پتوی دیگه بردارم که عمه کوچکم فهمید، گفت چرا مال خودت رو برنمیداری گفتم من میترسم ازون پتو وای خدای من چه سروصدایی راه انداخت پتو رو از تو دستام کشید جیغ و فریاد میکشید روسرم و میگفت: جادوگری به خرج نده تو میترسی؟؟ تو که نماز میخونی و همه جور اداواطوار گنده گنده از خودت درمیاری الان از چیه این پتوی بی روح میترسی هاا؟!
بغض امانِ حرف زدنم رو بریده بود. با نقُ نق کردن گفتم آخه رو عمه نرگس بود این پتو اینو که گفتم آتیش گرفت گفت خیلیم دلت بخواد دختره ی پررو
😔 تو یک دختر مکاری که زندگی همه رو بهم ریختی همه منظورش بابا بود قسم خورد گفت بخدا امشب باهمین پتو باید بخوابی یا بی پتو باشی تاصبح از ناراحتی همونجا دراز کشیدم بی پتو. دست بردار نشد اومد پتو رو کشید روم. برق هارو هم خاموش کرد
وای یاالله داشتم سکته میکردم. احساس میکردم هرچی مُردهی تو قبرستونه الان بلند میشه میاد سراغم لرز کردم زیر پتو حتی میترسیدم دست بزنم پتو رو بردارم از روی خودم تا تونستم خودم رو جمع کردم که پتو بهم نخوره یادم افتاد معلممون گفته بود هروقت ترسیدید هر چقدر قرآن بلد بودین بخونین منم آیت الکرسی و ناس و فلق و توحید رو بلد بودم فقط میترسیدم لب تکون بدم بخونمش اخه اینجور ترسم بیشتر میشد. واسه همین تو دل خودم خوندمشون اما باز میترسیدم کمی
سبحان الله العظیم! آیه های قران شاید در کمتر از یک دقیقه معجزه کرده بودن چون وقتی از خواب بیدار شدم دیدم هوا روشنه یاد شب افتادم که با چه وحشتی زیر پتو بودم و با خوندن قران چه قدر سریع خوابم برده بود. طوری که حتی واسه نماز صبح هم بیدار نشده بودم. میدونستم اگه بیدارم میکردن احتمال داشت بازم بترسم چون هوا تاریک بود و تو تاریکی فکرِ این پتو اذیتم میکرد
😔 6 ماه از مرگ عمه نگذشته بود که شوهر عمهم زن گرفت مرگ عمه برای خیلیا کهنه شده بود اما واسه من نه هنوز چون خیلی وقتا بهش احتیاج داشتم و اون نبود
بی خبری از مامان برام شده بود یه عادت تلخ مامان خیلی وقتا برام سوغاتی و هدیه میفرستاد که عمه و مادربزرگ نمیگذاشتن دستم برسه اگرم دستم میرسید حتما اونا بیخبر بودن و چنتا از فامیلای مامان دزدکی میدادن بهم منم همشون رو جمع میکردم دلم نمیومد بهشون دست بزنم
بحث جدیدی که تو خونه ی ما بود، بحث ادامه تحصیلم در مدارس خاص بود وقتی هم که مدرسه نرفته بودم این موضوع رو بابا مطرح کرده بود اما الان جدی تر بود چون کلاس پنجم رو تمام کرده بودم و باید میرفتم راهنمایی.
اطرافیانِ من؛ یعنی خانواده پدرم، همه دیندار بودن در حدیکه نماز و روزهاشون سرِجای خودش بود. منم دینداری رو در همین میدیدم چون غیر از این چیزی در ذهنم نبود اما مطلبی که منو متوجه خودش کرده بود، خدا بود !
احساس میکردم بیشتر از نزدیکانم به خدا فکر میکنم و بیشتر از اونا خدا حواسش بهم هست چون میدیدم در تنهایی ها و مشکلاتی که اونا برام درست میکردن، به طور خاصّی کمک میشدم و تحملش برام آسون میشد. نمیدونم چرا؟! اما همه ی این کمک ها و امداد ها رو از طرف خدا میدونستم.
الان میدونم که دلیلش فطرت خدایی ما انسانهاست که بدون علم و سواد هم میشه اونو حس کرد و انکار کردنش حق نیست، چون اون موقع دیدم که نزدیکانم چطوری درهای خودشون رو به روم بستن و اگر خدا نمیبود، بچه ای در سن سال من هیچ راهی برای دفاع از خودش نداشت
☝اما خدا بود و مرا دید و در تمام اون لحظه ها حضوری پررنگ داشت
💛 ادامه دارد....
📚❦┅
@dastanvpand
┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉