🧕🏻 🌱👇🏻 _برو بابا! من منتظر اخراجش بودم بعد تو می گی می خوا ی بسازیش؟! _نمی تونم اخراجش کنم؟ _چرا اونوقت؟ _چون اوال این سه تا رو بابا گفته حق اخراج کردنشون رو ندارم و دوما! این یکی برای سر گرم ی خوبه. پرهام دیگه حرفی نزد و من هم مشغول رس یدگی به آمار و ارقام بازدهی شرکت و مقای سه شون با ماه های قبل و.... شدم و او که دید حسابی سرم شلوغه بدون هیچ حرف ی از جاش برخاست و از اتاق خارج شد. تا ظهر مشغول رس یدگی به همون چندتا برگه و گفت و گو ی تلفنی با سعید ی مد یر عامل کارخونه بودم. هر چه به آخر ماه نزدیک تر می شد یم وقت من هم تو ی شرکت بیشتر پر می شد و بعضی وقتا هم تا شب شرکت م ی موندم. به خصوص تو ی فصل زمستان که روزا کوتاه تر بود و تا چشم به هم می زدم شب م ی شد. بابا همیشه تو ی کارخونه بود و خیلی کم به دفتر مرکزی سر می زد و می شد گفت فقط روزایی که برا ی بستن قرداد بهش نیاز بود و وقتایی که من نبودم به اینجا سر می زد. همیشه می گفت دوست دارم تو ی کارخونه باشم چون دیدن چرخیدن چرخ تولید و سر کار بودن کارگرا بهم آرامش می ده. ولی من بر عکس او دفتر لوکس و مجلل خودم رو به محی ط پر سرو صدای کارخونه ترجیح می دادم. ☝🏻🙂 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa