غنچه های فاطمی
#داستانه #مجتبی_و_محیا #قسمت_بیست_و_سوم امام وکیل خود را حاضر کرد و آن‌چه نزد او بود حساب کرد. فر
بابا حسن گفت: «پس خودم برات تعریف می‌کنم. یه روز امام از جایی عبور می‌کردن که یه مرد شامی رو ملاقات می‌کنن. مرد شامی شروع میکنه ناسزا گفتن به امام. امام صبر می‌کنن تا مرد شامی از دشنام گفتن خسته بشه.» باباحسن همین‌طور که داشت قصه را تعریف می‌کرد، کتاب را از دست مجتبی گرفت و از روی کتاب به خواندن ادامه داد: حضرت با لبخند می فرماید: «گمان می‌کنم غریبی. پس اگر از ما رضایت بطلبی، از تو راضی و خشنود می شویم. اگر از ما هدایت بطلبی، اعطا می کنیم. اگر گرسنه باشی، سیرت می‌کنیم. اگر برهنه باشی، تو را می‌پوشانیم. اگر محتاج باشی، بی‌نیازت می‌کنیم. اگر رانده شده‌ای، تو را پناه می‌دهیم. اگر حاجتی داری، حاجتت را بر می‌آوریم؛ و اگر بار خود را به خانه ما فرود آوری و میهمان ما باشی، تا وقت رفتنت برای تو بهتر خواهد بود.» مرد شامی با شنیدن سخنان امام گریه کرد و گفت: «شهادت می‌دهم که تو خلیفه‌الله در نزد خدایی. خدا آگاه‌تر است که رسالت خود را کجا قرار دهد. تو و پدرت پیش از این دشمن ترین خلق نزد من بودید و حالا تو بهترین خلق خدا نزد من هستی.» مجتبی گفت: «بابا، من این‌همه بخشش و بزرگواری امام رو نمیفهمم!» بابا حسن گفت: «فکر کنم باید فردارو وقت بذاری و چندتا سخنرانی گوش بدی. بعد از هر سخنرانی هم مطالبی رو که فهمیدی، روی کاغذ برای خودت بنویس. این‌طوری شاید یه سری از مطالب رو بهتر بفهمی.» مجتبی پرسید: «سخنرانی؟» بابا حسن جواب داد: «بله. من چندتا سخنرانی توی لپ‌تاپم دارم. برات می‌ریزم توی فلش تا بتونی توی رایانه‌ی خودت و مهیا بریزی و گوش بدی. حالا پاشو بریم افطار تا دیر نشده.» داســـــــتان ادامـــــــــــــه داره... 📚📚📚📚📚📚📚 ┏━━━ 👼🏻🌙 ━━━┓ @aamerin_ir ┗━━━ 👼🏻🌙 ━━