پارت هشتاد و نه رمان عشق وطن شهادت + ببین من آدرس خونه رسول و عموی شایلین می‌خوام.. $ آخه نمیشه دنبالشون راه بیفتم.... یجورایی بهم شک کردن + من نمی‌دونم.....من آدرسشونو می‌خوام..... $ خیل خب.... + این جوابه که به من میگی؟؟؟؟ $ تا کی وقت دارم.... + تا آخر هفته $ تا آخر هفته؟؟؟؟؟؟ من هم آدرسشونو پیدا کنم هم یاسمنو....؟؟؟؟ + بله....همین که گفتم این موارد رو آخر هفته ساعت ۱۲ شب ازت می‌خوام... و تماس رو قطع کردم.... اون دختره کیه؟؟؟؟ کی رو میخوان بفرستن اینجا.... این دختر تا الان کجا بودن که تازه پیداش شده از زندانشون اوردن به احتمال زیاد باید یاسمن باشه یعنی یاسمن دستگیر شده؟؟؟ گاف داده؟؟؟ نمیشد هیچ حدس قطعی ای زد باید منتظر بمونیم.... آقای عبدی افرادتو بفرست بببین چه بلایی سرشون میارم..... رو مبل ولو شدم و شبکه بی بی سی رو زدم.... اصلا نمی فهمیدم چی میگن فکرم خیلی مشغول بود..... صدای زنگ بلند شد.... یکی دستشو گذاشته بود رو زنگو خیال نداشت بیخیال بشه همزمان هم محکم در میزد.... از جام بلند شدم و به سمت در رفتم همینکه در رو باز کردم مشت محکمی خورد تو صورتم تلو تلو خوردم.... عوضی........ £ تو به چه حقی خواهر منو سیاه و کبود نصفه شبی از خونش انداختی بیرون؟؟؟؟ پوزخندی زدم + خونش؟؟؟؟ + تا اونجایی که میدونم خواهرت کلفت خونم بوده.... £ میکشمت آشغال.....( بچه ها مجبورم مودبانه تر بنویسم.....وگرنه اونا باهم اینجوری حرف نمیزنن....) به طرفم حمله کرد و یقمو گرفت چسبوندم به دیوار.... هیچ حرکتی نمیزدم و این بیشتر عصبیش می کرد.... دستشو مشت کرد و زد تو صورتم.... هلش دادم و روش خیمه زدم.... مشتام محکم رو صورتش می‌نشست..... صورتش خونی و سیاه شده بود.... از روش بلند شدم و رو صورتش تف کردم.... یه لگد به پهلوش زدم و به سمت آشپزخونه رفتم.... بطری آبو برداشتم و یک نفس سر کشیدم خواستم در یخچال رو باز کنم که بطری رو بزارم سرجاش یهو یه چیز محکمی از پشت خورد تو سرم.... چشمام سیاهی رفتو....... نویسنده ثمین فضلی پور لایک یادت نره لطفاً حمایت کنین