•᯽📖᯽• . . •• •• •ڪتاب: •به‌قلم:ناصرکاوه •قسمت‌:(صدم) فریـبرز بـه آرامـى از جـا برخاسـت و رفـت بـه گوشـه آسایشـگاه. بـا لیـوانی آب وضـو سـاخت. بـا احتیـاط بیشـتر، از لابه لای بـدن اسـیرها، برگشـت سرجایش. قبـل از آنكـه بـه نماز بایسـتد، دوبـاره رو بـه پنجـره نـگاه كـرد. نگهبـان لـب كلفتـى را بـا سـبیل پـر پشـت دیـد كـه از آن سـوى پنجـره او را زیـر نظـر گرفتـه بـود. نگهبـان لـب كلفـت، بـا دسـت اشـاره كـرد بیایـد پشـت پنجـره. فریبـرز كـه میـان هـم بندهایـش بـه رندی معـروف بـود. حالـت لـب و لوچـه و چشـم هـا را تغییـر داد و لنـگ، لنـگان رفـت بـه سـمت پنجـره. نگهبـان بـا حالتـى كـه انـگار مجرمـى را حیـن ارتکاب جـرم سـنگینى دسـتگیر كـرده باشـد، بـا لهجـه غلیـظ و خشـن گفـت: تـو بـه خاطِـر بیـدارى، مقـررات اردوگاه را زیـر پـا گذاشـتى. مگـر نمی دانی از سـاعت نـه شـب تـا چهـار صبـح، همـه بایـد خـواب باشـند و هیـچ اسـیرى حـق نـدارد بیـداربماند؟... فریــبرز بــا هــمان چهــره تغییــر داده شــده اش، بــه عــوض پاســخ صریح ، فقــط صــداى نامفهومــى از حلقــوم بیــرون داد و بــا تــكان دادن سر جــواب مثبــت داد. نگهبــان بــا ژســتى پیروزمندانــه كاغــذ و خــودكارى بدســت گرفــت و پرســید: "اســم؟"... فریــبرز بــا تجربــه كــه مــى دانســت چنانچــه حقیقــت را بگویــد، فــردا صبـح تنبیـه مفصلی انتظـارش را مـى كشـد، بـا شـگردى كـه پیـش از آن بارهـا، سر دیگـر نگهبان هـا را شـیره مالیـده بـود، ىب درنـگ تـن صدایـش را تغییـر داد و گفـت: "شـنبه"!!! نگهبـان، پـس از یادداشـت پرسـید: "اسـم پـدر؟". فریبـرز ایـن بـار هـم بـا رنـدى تمام جـواب داد: "یكشـنبه". نگهبـان، ازسر غـرور، بـه نـوك سـبیلش زبـان كشـید و گفـت: "اسـم پـدر بـزرگ؟". فریبـرز سـنگ تمام گذاشـت و گفـت: "دوشـنبه". نگهبـان، پـس از نوشـن نـام كامـل اسـیر. بـا تـكان دادن انگشـت و بـا تهدیـد اشـاره كـرد برگـردد سرجایش ...فـردا صبـح اول وقـت. در بنـد بـاز شـد. هـان نگهبـان لـب كلفـت، بـا چشـم هـاى قرمـز و قـتی گوشـه چشـم. جلوتـر از چنـد سرباز همراهــش، وارد بنــد شــد و بعــد از آمارگیــرى، بــادى بــه غبغــب انداخــت. صدایـش را كلفـت كـرد و گفـت: الان بـه شـما نشـان مـى دهـم كـى كـه در سـاعت خـواب بیـدار باشـد چـه جـور تنبیـه مـى شـود. اسـیرها هـر كـدام، شـخىص را در ذهـن خـود مجسـم كردنـد. نگهبان یادداشـت را از جیبـش بیـرون آورد و بـا پوزخنـدى رو بـه اسـیرهاى منتظـر خوانـد: "شـنبه ابـن یكشـنبه ابـن دوشـنبه بـراى تنبیـه بخاطـر نقـض مقـررات بیاید بیـرون"... بيشتر اسـیرها، متوجـه شـده بودنـد، شـنبه هـان فریبـرز اسـت كـه هـر شـب نماز شــب مــى خوانــد. بقیــه هــم خوشــحال از اینكـه همبنــدى آنطــور سر نگهبـان كاله گذاشـته اسـت. بـا شـدت بیشترى خندیدنـد. نگهبـان، سـبیل كلفتـش را بـا عصبانیـت جویـد و بـا شـلاق تـوى دسـتش، بـه صـف اول اسـیرها حملـه ور شـد. امـا بـدون اینكه ضربه اش بـه كـى اصابـت كـرده باشـد، تنـدى برگشـت بیـرون و در را قفـل كـرد... ڪپےبدون‌ذڪرنام‌نویسنده‌ممنوع!📌 . . Eitaa.com/Heiyat_Majazi •᯽📖᯽•