به وقت بهشت 🌱
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الهه‌ی نستوه #م_خلیلی #برگ۳۷ نستوه: ساک را گذاشتم تو اتاق. باید دوش می‌گرفتم.
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الهه‌ی نستوه مامان خیلی زد که ماهناز را بکند تو پاچه‌م. با بدبختی گتر کردم. آخرسر راضی‌ شد بیاید هیئت و الهه را ببیند. آخرهای ماه رمضان بود. مجلس تمام شد. با هم بغل درخت تو حیاط ایستادیم. قرار بود نرگس با الهه بیرون بیاید. این‌طوری مامان بتواند الهه را بشناسد. بین آن همه دختر چادر مشکی! از در زنانه آمدند بیرون. نرگس به مامان اشاره کرد این الهه است. خم شد. جلوی پای زنی که همراهش بود، کفش گذاشت. احتمال دادم مادرش باشد. زن ایستاد چادر را روی سر صاف کرد. خواست کیف را از دست الهه بگیرد. نگذاشت. دست او را گرفت. از پله‌ها پایین رفتند. ته پله‌ها زن ایستاد. معلوم بود نفسش بالا نمی‌آید. الهه رو کرد به نرگس نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. نرگس برگشت سمت ما. الهه دست گذاشت تو کمر زن. از حسینیه رفتند. مامان پوزخند زد: این‌و بگیری باید اون سرجهازی‌م کوتاه‌بلند کنی. حق‌ت همینه. بشی نوکر حلقه‌‌به‌گوش اینا. نماند حرفی بزنم. من هم پشت سرشان راه افتادم. الهه آن‌طرف خیابان منتظر ماشین بود. پرایدی جلوشان ترمز زد. الهه در را برای مادرش باز کرد. یک‌دقیقه‌ای معطل بودند تا نشست. کاش شب‌های قدر تمام نمی‌شد. تا سحر الهه تو این کوچه بود. نگاهش نمی‌کردم. حرفی نمی‌زدم. همین‌که نزدیک بودیم بس‌م بود. رسیدیم نزدیک ماشین. مامان با تاسف نگاهم کرد: این همه کشوندی من‌و که چی‌و ببینم؟ جوابی ندادم. نرگس چادر را برداشت. انداخت روی دست. به او هم حرفی نزدم. گور سیاه که چادر نمی‌پوشد. وقتی هر و کر می‌کند و لای چادرش تو هوا ول است، همان بهتر که سر نکند. سوئیچ انداختم و صبر کردم سوار شدند. مامان باز چانه‌ش گرم شد. همه‌ش هم توهین بود و تحقیر. سی‌دی گذاشتم روی ضبط و پخش کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌خواند. همین‌که مامان را ساکت کرد خوب بود. ماشین را بردم تو حیاط. بابا روی سکو لم‌ داده بود به پشتی غلتکی‌ش. سوئیچ را دادم دست نرگس: بذارش تو. بابا گفت: خواسی بنزین‌م بزنی. سالی یک‌بار ماشین را سوار می‌شدم. باید باک بنزین هم پر می‌کردم. آدم را از گه‌خوردن‌ پشیمان می‌کرد بابا. نشستم لب سکو. دست‌هام را مالیدم به هم. لَنگ بودم مامان شروع کند. طولی نکشید نشست به تعریف کردن: قیافه‌ش انگار زنای چِل‌کره¹... برق گرفتم. از حد گذرانده بود. می‌دانستم چشم‌هام دارد از حدقه در می‌رود. پا شدم: من اصلا الهه رو نمی‌خوام، تو بس کن. چقدر لیچار بارش کردی؟ یه ساعت نیست دیدی‌ش یه بند داری می‌زنی تو سرش! چرا؟ چون من ماهناز جونت‌و نخواستم اون‌و خواستم. صورتش را طوری کرد عین این‌که چندشش شده: خبه خبه. نه به داره نه به باره، این‌جور سنگش‌و به سینه‌ می‌زنی. پس‌فردا اومد تو خونه‌ت محل ما نمی‌ذاری. _چرا انقد آسمون‌ریسمون‌ می‌بافی! آخه شمو می‌خوای باهاش زندگی کنی یا من؟ واس من می‌خوای زن بیگیری یا خودت؟! بابا چهارزانو شد: درست حرف بزن سودابه. چرا دری‌وری میگی. پسرت مرد شده. بچه نیست تو بخوای جاش تصمیم بگیری. به من نگاه کرد: بیشین بابا. چرو کله می‌کنی²؟ خندید: ملومه خیلی می‌خوُیش! نمی‌تونی ببینی کسی بد بِش بگه. سینه‌م را صاف کردم. بابا همچین باد انداخت زیر پرم که کم‌کم خدا را هم بنده نبودم: یا الهه یا هیشکی. اگه می‌خواید بگید نه دیگه اسم زن‌‌م پیش‌م نیارید. مامان بغ کرد. خنده‌ی بابا رفت هوا: علف باید به دهن بزه شیرین بیاد که اومده. ----------------------------------- ۱) زن چهل‌کره: زنی که بچه‌های زیادی زاییده ۲) کله کردن: عصبانی شدن ----------------------------------- کپی یا انتشار به هر شکل حرام❌ ✍🏻 م خلیلی ╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮     @In_heaventime  ╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯