🦋🦋🦋🦋🦋
🍃🍃🍃🍃
🦋🦋🦋
🍃🍃
🦋
الههی نستوه
#م_خلیلی
#برگ۴۸
الهه:
همیشه دریا را دوست داشتم. دلم میخواست فرصت باشد، تو ساحل بشینم و ساعتها به دریا زل بزنم. اولینبار بابا آوردمان شمال. تابستانی که پاییزش میرفتم راهنمایی. بابا یک جای خلوت پیدا کرد، خلوت که نه، ساحل خالی بود. آنقدر توی آب ماندیم که پوست دست و پامان شد عین دست و پای ننهفخری. مادربزرگ مادریم.
با آرش هی جلو میرفتیم. صدازدنهای بابا هم فایده نداشت. زیر پایم خالی شد. اگر دستم را نچسبیده بود، همانجا خفه میشدم. کشیدتم بالا و از پهلو بغلم کرد. گفتم: بذار بازی کنم.
آب دهانش را تف کرد: عمقش زیاده. برای قد تو خوب نیس. کلکت کنده میشه، بی الا میشیم.
خودم را کشیدم کنار: ولم کن. تازه داشت خوش میگذشت.
دوباره کشیدم بالا: غد لجباز.
بار دوم با دانشگاه آمدیم. نمیشد رفت تو آب. آن هم جلوی پسرها. مهم نبود. من برای عوض شدن حال و هوام رفتهبودم.
با لاله ایستادیم کنار چمدانها. اتوبوس بعدی رسید. ماریا پیاده شد. تا مرا دید، دوید. دستهاش را انداخت دور کمرم. خجالت کشیدم. از خودم جداش کردم. جای بوسهش را پاک کردم. رژ کالباسی، روی پوست تیرهاش تو چشم میزد. لاله سوت زد: ببینید کی اومده؟ سهگرگ!
نستوه را میگفت. دهانم وا ماند. نگاهش به پشت سرم بود. ماریا بینی را چین داد: کیو میگی؟
_اون یارو قد بلنده. که بلد نیست بخنده!
خندهام گرفت. ماریا گفت: شر و ور چرا میگی؟ گرگ کیه؟
لاله دندانهاش را چفت کرد: ای بابا! تو اون پسره رو نمیشناسی؟ اسمش سهگرگه! گازم میگیره.
اخم کردم: خجالت بکش لاله.
_اوخ. یادم نبود شما حساسی! نیست پسره گیرته!
چشمهای ماریا درخشید: آره الهه؟ چه جذبهایم داره!
لاله نه گذاشت، نه برداشت گفت: جذبه؟ ترسناکه! به معنای واقعی سهگرگ.
گفتم: یکی نیست از فامیلی تو داستان درست کنه. لاله عریانی. گنگ بیلباس.
ماریا بشکن زد و خندید: ایول! بازوش را چنگ زدم: ساکت عامو. آبرومون بردی.
لاله گفت: بیا! خندیدیم، پوز گرگه رفت تو هم.
به من نگاه کرد: حالا دیگه منو به این پسره میفروشی؟ دارم برات.
ماریا بامحبت نگاهم کرد: تو هم دوستش داری؟
_حرف لاله رو باور میکنی؟!
خیره به پشت سرم، گفت: اگه پسرخالهم نصف این خوشگلی داشت، واسهش میمردم.
نستوه خوشگل بود؟ به نظرم مردانه بود و ساده. با پوست روشن.
ماریا نستوه را برانداز میکرد: چیه فامیلیش؟
_سترگ.
_عاشق فامیلیهای بی "ی" هستم.
این هم مسافرت رفتنم! خواستم هوایی عوض کنم. از فکر و خیال دربیایم. چرا همیشه یکجور سرو کلهی نستوه پیدا میشد!
دست خودم نبود، تمام ذهنم پر بود از او. بالآخره دیدمش. داشتم میرفتم چادرم را بدهم لاندری. نستوه کارت اتاقش را گرفتهبود، میآمد سمت آسانسور. نگاهم را انداختم پایین. نستوه سر جایش ایستاد. قلبم تو سینه جا نمیشد. آمدم بروم، گفت: سلام.
بیحرف از کنارش رد شدم. کاش نستوه غریبه نبود، نامحرم نبود. آنوقت آنجور که دلم میخواست جوابش را میدادم.
نایلون چادر را تو دست فشار دادم. دستم میلرزید. به خودم که آمدم پایین پلههای جلوی هتل بودم. رو نداشتم برگردم بالا. انگار همه میدانستند من هول کردهام و به جای رفتن به لاندری از هتل زدهام بیرون.
رفتم ساحل. آن وقت روز، کسی نبود. نشستم روی نزدیکترین نیمکت به دریا. مرغهای دریایی زده بودند به آب. دست گذاشتم زیر چانه. کاش خیال نستوه دست از سرم برمیداشت. میگذاشت دل سیر از دریا لذت ببرم. مثل انعکاس نور روی آب، پیداش میشد و چشمهام را میزد. سلام کرد؟! باورم نمیشد.
چندماه پیش، نرگس را فرستاد که باهام حرف بزند. گفت: چیکار کردی نستوه اینجور هواخواته؟
جوابی نداشتم. خودم هم نمیدانستم چرا آنقدر اصرار میکرد. ازم خواست که با نستوه حرف بزنم. قبول نکردم: جواب اول و آخرم نه هست. بهش بگو الهی خوشبخت بشی.
خوشبخت بشود؟ با کی؟ چادر را بغل کردم. یک جفت مرغ با هم آمدند نشستند روی آب.
آه کشیدم. سینهام سوخت. میشد که من و نستوه با هم باشیم منتها من نمیتوانستم با او کنار بیایم. با صورت جدیش. با اخلاق خشک و رسمیش.
من از تو میترسم نستوه. از تو خجالت میکشم. دست از سرم بردار.
سایهای افتاد کنارم. نگاه کردم. خودش بود. نشست آنسر نیمکت.
کپی یا انتشار به هر شکل حرام❌
✍🏻 م خلیلی
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯