『شـُ℘َـدٰآۍِ‌ڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
~ 🍃♥️ #کتاب‌عشق‌بازی‌باامواج زندگی‌نامه‌ی داستانیِ #غواص‌شهید « #امیرطلایی»🕊 #قسمت‌اول
~ 🍃♥️ زندگی‌نامه‌ی داستانیِ « »🕊 ♥️🕊 ‌ یک چشمم به در بود و یک چشمم به ساعت. ساعت از یک که می‌گذشت میرفتم طول و عرض حیاط را متر میکردم. راه میرفتم و صلوات میفرستادم و دعا میکردم. چند دقیقه یک بار در حیاط را باز میکردم و سرک میکشیدم به کوچه . بیشتر وقتها صدای راه رفتن من بابای امیر را بیدار میکرد، داد میزد: »باز بیداری؟ هنوز امیر نیومده؟ « می گفتم:»آره. منتظر امیرم. تو بخواب، دیگه الان میاد. «هر چه بیشتر میگذشت نگرانی من هم بیشتر میشد. فقط دعا میکردم برگردد. کمی که بیشتر میگذشت با خودم میگفتم:»اگر برگردد کاری میکنم دیگراز این کارها نکنه، نمی گه من چه حالی دارم؟« بین ساعت دو و نیم تا سه می‌آمد. وقتی میرفتم جلو خودش میفهمید حالم خوب نیست، سرش را می‌انداخت پایین.  آخه امیر جان الان چه وقت آمدن. نمیگی من نگران میشم؟ " مامان جان!ببخشید دیر شد،کارمون یه کم طول کشید. بعدشم راه بدی که نرفتم نمیدونی چقدر خوشحال میشن وقتی وسایل را میدیم بشهون. نگران من نباش هیچ طوری نمیشه. " بعد میآمد پیشانی منومی‌بوسید و میرفت داخل. وقتی میآمد میدیدمش و خیالم راحت میشد، آرام میشدم بعد هم وقتی میدیدم خودش راضی است من هم راضی میشدم. اما مثل اینکه نگرانی قسم خورده بود که از من دور نشود. .... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: 🌸 راوی: (مادر شهید) 🌾🕊 ٤👇 @Karbala_1365