✨💫✨💫✨
#تنها_گریه_کن
#قسمت_پنجاه_پنج
یک روز نشستم کنارش و سر حرف را باز کردم تا از دلش با خبر بشوم متوجه شده بودم مثل قبل تلاش نمی کند و دل به درس نمی دهد. گفتم قبل از اینکه بروم و معلمش را ببینم اول حرف خودش را بشنوم. طفلک بعد از کلی من و من ،لب باز کرد نمی خواست من و حاجی را ناراحت کند و فکری بشوم. سرش را پایین انداخت و گفت:هر چی بیشتر درس ها رو می خونم ،کمتر یاد می گیرم. هیچ چیز یادم نمی مونه. سر کلاس یاد می گیرم ،ولی خیلی زود فراموش می کنم.
رفتم مدرسه و پیگیر شدم معلمش هم همان حرف محمد را زد خیلی پی جوی راه چاره شدم محمد دوست داشت ترک تحصیل کند و برود دنبال یک کاری.ولی دلم رضا نمی داد کلاس چندم بود مگر؟پنجم .خیلی این در و آن در زدم و مشورت کردم آخر سر بردمش پیش دکتر که معلمش آدرس داده بود دکتر حرف هایی زد که حرف حساب بود.از سابقه ی بیماری های محمد که پرسید،برایم توضیح داد که به خاطر بیماری کودکی اش،مغز محمد خیلی توی فشار است این فراموش کردن درس ها هم علتش همان است گفت:خانوم بچه رو بیخودی بیشتر از این اذیت نکنید. بذارید یه حرفه ای چیزی یاد بگیره و مشغول بشه. برایم سخت بود،ولی چاره ای نمانده بود با محمد حرف زدم و نظر خودش را پرسیدم به قولی عقل هایمان را گذاشتیم روی هم و چند تا کار را بالا و پایین کردیم. محمد حرف اخر را زد و گفت: دوست دارم خیاطی یاد بگیرم. حرفی نبود. فردا صبح چادر سرم کردم و رفتم پاساژی که توی خیابان چهار مردان بود. هی زیر لب صلوات می فرستادم و می گفتم: خدایا خودت یه اوستای خوب جلوی راه بچه م بذار.
چرخی توی پاساژ زدم و یک مغازه،توجهم را جلب کرد عاقله مردی نشسته بود پشت چرخ خیاطی و مشغول کار بود. رفتم داخل و سلام و علیک کردم. دیدم اصلا ایرانی نیست کمی لهجه داشت. فهمیدم عرب است. اسمش را یادم نیست ولی خیلی اعتمادم را جلب کرد. گفتم:بچه م سنی نداره ،اعتبار نمی کنم پیش هر کسی بذارمش. برای شاگردی اهل رفیق بازی هم نیست. فقط می خواد کار یاد بگیره. قبول کرد محمد را ببیند و یکی دو روزی محک بزند. محمد از فردای آن روز تا شش ماه توی مغازه شاگردی کرد .هم اوستا کارش آدم خودشناسی بود و کم نگذاشته بود، هم خود محمد دلش را داده بود به کار و خوب بلد شده بود حالا دیگر دستش راه افتاده بود از ما خواست برایش چرخ خیاطی بخریم تا مستقل شود و برای خودش کار کند. به حاج حبیب گفت: کار می کنم و پول چرخ را بر می گردانم. لابد آن قدر در مورد مستقل شدن جدی و مطمئن حرف می زد ،احساس مردانگی می کرد. حاجی زیر چشمی نگاهی به محمد کرد و سعی کرد خنده اش را پنهان کند. گفت: فردا با مادرت برید تهران خرید.غصه ی پولش رو هم نخور. من هم از غرورش خوشم آمده بود، از اینکه حتی نمی خواست وابسته به پدرش باشد .
رفتیم تهران و دو تا چرخ خریدم یکی برای سردوزی ،یکی هم برای دوخت و دوز اصلی فقط می ماند یک چیز. اگر محمد قرار بود توی خانه کار کند، هم خودش معذب بود، هم خانم ها.
#ادامه_دارد.....❣️
#یاد_شهدا_با_ذکر_صلوات
💠 مرکز فرهنگی خانواده آذربایجان شرقی
💞
@MF_khanevadeh