#رمان_هفت_شهر_عشق
#قسمت_چهل_و_شش
بار دیگر صدای امام در این صحرا می پیچد:
《ای مردم کوفه! مگر شما مرا به سوی خود دعوت نکرده اید؟ اگر شما مرا نمی خواهید من از راهی که آمده ام باز می گردم》.
حُرّ پیش می آید و می گوید:《ای حسین! من نامه ای به تو ننوشته ام و از این نامه ها که می گویی خبری ندارم》.
امام دستور می دهد دو کیسه بزرگ پر از نامه را بیاورند و آنها را در مقابل حرّ خالی کنند.
خدای من، چقدر نامه! دوازده هزار نامه!!
یعنی این همه نامه را همشهریان من نوشته اند. پس کجایند صاحبان این نامه ها؟ حرّ جلو تر می رود. تعدادی از نامه ها را می خواند و با خود می گوید:《وای! من این نام ها را می شناسم. اینها که نام سربازان من است!》. آن گاه سرش را بالا می گیرد و نگاهی به سربازان خود می کند. آنها سرهای خود را پایین گرفته اند. فرمانده غرق حیرت است. این دیگر چه معمّایی است؟
حرّ پس از کمی تامّل به امام حسین 'علیه السلام' می گوید:《من که برای تو نامه ننوشته ام و در حال حاظر نیز، ماموریّت دارم تا تو را نزد ابن زیاد ببرم》.
حرّ راست می گوید. او امام را به کوفه دعوت نکرده است. این مردم نامرد کوفه بودند که نامه نوشتند و از امام خواستند که به کوفه بیاید.
امام نگاه تندی به حرّ می کند و می فرماید:
《مرگ از این پیشنهاد بهتر است》و آن گاه به یاران خود می فرماید:《برخیزید و سوار شوید! به مدینه به مدینه بر می گردیم》.
زن ها و بچّه ها بر کجاوه ها سوار شده و همه آماده حرکت می شوند. ما داریم بر می گردیم!
گویا شهر کوفه، شهر نیرنگ شده است. آنها خودشان ما را دعوت کرده اند و اکنون می خواهند ما را تحویل دشمن دهند. کاروان حرکت می کند. صدای زنگ شترها سکوت صحرا را می شکند.
همسفرم، نگاه کن!
اینجا سه مسیر متفاوت وجود دارد. راه سمت راست به سوی کوفه می رود، راه سمت چپ به کربلا و راهی هم که ما در آن هستیم، به مدینه می رسد. ما به سوی مدینه بر می گردیم.
#شبتون_حسینی
💞
@MF_khanevadeh