#طنز_شب
جایی افتاده بودیم که نه آب بود و نه آبادانی و نه گلبانگ مسلمانی!
یک بیابان برهوت بود و یک آسمان آبی با خورشیدی که انگار تمام همّ و غمّش این بود که تمام گرمایش را بر سر ما بریزد.
کارمان حفاظت از آنجا بود.
دائم چشممان به راه بود که ببینیم کسی میآید از ما بپرسد که زندهایم یا به لقاءالله پیوستهایم!
آنجا بود که فهمیدم حضرت رسولالله و یارانش در شعبابیطالب چه کشیدهاند!
گاهی خیالاتی میشدیم که نکند یک وقت ما را از یاد برده باشند.
از همهچیز بیخبر بودیم آخر سر نه پیکی میآمد و نه روزنامه و مجلهای که بفهمیم در جهان چه میگذرد.
رادیو هم نداشتیم.
یکبار یکی آمد و سریع چند قوطی شیر خشک و کمی خرتوپرت داد و فلنگ را بست و رفت.
یکی از بچهها گفت: حتماً این شیرخشک ها را هم مردم اتیوپی بهعنوان همدردی برایمان فرستادهاند. باز خدا پدر و مادر این سیاههای گشنه را بیامرزد که به فکر ما هم هستند!
دیگر با جک و جانورهای اطراف همچون موش و عقاب و رطیل سلاموعلیک پیدا کرده بودیم!
آخر سر یکی از بچهها قاطی کرد و جدی و شوخی بیسیم را روشن کرد و نعره زد: دِ لامصبا اقل کم به ما بگویید ببینیم واسه کدام دولت میجنگیم!
نکنه رژیم عوض شده و ما بیخبریم!
همه از خنده ریسه رفتیم.
این بدوبیراهها کارساز شد و چند روز بعد عدهای آمدند و جایشان را با ما عوض کردند.
از آنها پرسیدیم و فهمیدیم که هنوز جمهوری اسلامی این سرکار است!
#رفاقت_به_سبک_تانک
🇮🇷
@Mr_irani01