گرچه سَروی برود، باز گلستانی هست رفته سردار ولی، لشکر قاآنی هست تیره گردیده جهان از غم و داغی که رسید در دل امت حق، یار خراسانی هست مزد یاری خدا، عشق بنی‌آدمیان گر برای من و تو قطره ایمانی هست خون سردار بُوَد در رگ هر آزاده غیرت و عزت حق در رگ ایرانی هست جای یک قلب برایش همگان می‌جوشند جوشش چشمه حق، چشمه جوشانی هست شعله‌ور از غم او، امت حزب‌الله است خصم بیچاره بگوئید که طوفانی هست خنده کَردَست به ریشی که ندارد دشمن انتقامی است نه انگار که پایانی هست خاک بر سر شُدگان دست به سر بگذارند هرکجا روی زَنَند، مُلک سلیمانی هست مرگ بادا همه نسل ابوجهلی‌ها   بهر آنها همگی شام غریبانی هست می‌رود شام غم و سوز زمستان بخدا عاقبت، آخرِ این صبحِ زمستانی هست بر دل خشک زمین باز بهاران برسد بذر امید بکارید که بارانی هست