✨﷽✨
#یک_داستان_یک_پند
✍مرد خسیسی برای ردّ سهم زکات خویش به همسایه بینوای خود آش برد. مدتی هر هفته یک روز که آش میپختند ظرفی هم بر منزل او میبرد. بینوا منتظر بود همسایهاش روزی غذایی غیر از آش برای او بیاورد، کنجکاو شد از او پرسید: چرا برای من غذا میآوری؟ مرد گفت: شب خواب دیدم آش میپزم و ظرفی برای تو میآورم و صبح خواب خود عمل کردم. شک نکن رؤیاهای من همیشه صادقه است. مرد نیازمند روزی به او گفت: آیا تو شبی نیست در خواب ببینی کباب درست میکنی و برای من میآوری؟ مرد خسیس گفت: من از خدا میخواهم شبی در خواب ببینم برای تو کباب درست میکنم تا فردا سریع به خواب خود عمل کنم، ولی حیف قسمت تو نیست. روزی همسایه نیازمند متوجه شد از منزل همسایه خسیس بوی کباب برخاست. بر در خانۀ او رفت و گفت: شب خواب دیدهام ناهار برای منزلتان مرا دعوت کردید. مرد خسیس او را منزل راه داد و سهم کبابی به او داد و هر زمان بوی کباب میشنید مرد بینوا در منزل او میرفت و این سخن میگفت و کباب طعام میگرفت. مرد خسیس از این کار او خسته شد و چون میدانست اگر اعتراض کند برگشت سخن خودش را خواهد شنید به مرد نیازمند گفت: مدتی است خوابهای من دیگر صادقانه نیستند........ یعنی تو هم به خانۀ من برای کباب نیا......
حکمت داستان اینکه همیشه ما انتظار داریم باور کنند هر سخنی از ما را که به نفع ماست، ولی خودمان باور نمیکنیم سخن کسی را که باور کردن ما به نفع او، اما به ضرر ماست.
✅کانال استاد قرائتی
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
http://eitaa.com/joinchat/3818061843C235cbc6c5e