خواهرم لیلا رفته بود توی گورستانِ ده . گریه کرده بود و دانه دانه انگشتهای برادرمان جبار را خاک کرده بود . وقتی لیلا این چیزها را تعریف میکرد ، او را به سینهام میچسباندم و سعی میکردم آرامش کنم . اشکهای خودم از صورتم پایین میریخت . گفتم : لیلا جان ، جنگ این سختیها را هم دارد .
کتاب فرنگیس .