#به_هوای_سیل
#سفر_به_پلدختر
نوشته اسماعیل واقفی
قسمت چهارم
- من نباید گوش به حرف شما بدم شما باید به حرفم گوش بدید. آقای اعرافی از الان تا دو ساعت دیگه می رسن ...آهاااان الان رسیدن
همه چشم ها خیره می شود به جاده. آقای اعرافی با همراهان آمدند. بچه ها چون نگینی در آغوشش کشیدند. وسوسه رفتن در حلقه آمد سراغم. راهی نبود برای نفوذ به حلقه رندان. در ضمن اینکه هنوز حرفی نبود برای گفتن به عنوان گزارش یا درددل یا هرچی. از وقتی آمده بودیم نماز گزارده بودیم، ناهار بلعیده بودیم همچون ارض، یا ارض ابلعی... خوابیده بودیم همچون اصحاب کهف... من آیاتنا عَجَبا...چکمه پوشیده بودیم و بیل حمایل کرده بودیم و مقداری توی سایه، انتظار سخنرانی کشیده بودیم. چیزی برای گفتن نبود. ناگاه آقایان شمس و فیاضی رخ نمودند. رفتم جلو. بادی توی غبغب انداختم و به آقای فیاضی افاضه کردم که آقا اینجا مدیریت نیست ها! بقیه حرف ها یادم نیست. به همین سوی چراغ قسم. اصلاً مدیریت با که بوده که حالا نیست. یادم به جمله آن شهید افتاد اگر از سیم خاردار خودت گذشتی... ولی من که گذشته ام... ندای أنا رجل خودم توی گوش هایم پیچید. گوشهایم داغ شد.
محمدحسین پارساییان کیسه زباله به دست با دو سه نفر از بچه های مدرسه عشق زباله جمع میکرد. من هم که عاشق این نوع فعالیت های بشردوستانه، سریع خودم را فرو کردم در گروهشان برای انجام اولین حرکت ضد استکباری نفس. باشد که رستگار شویم. آمین.
یکی از بچه ها می خواست برود جلو با آقای اعرافی صحبت کند. پارساییان گفت:
- تو سر کیسه رو درست بگیر نمی خواد بری صحبت کنی.
چند کیسه بزرگ زباله جمع شد. یکی از زنان محلی آمد و یک کیسه می خواست. با اینکه خودمان کم داشتیم ولی پای روی نفس خودمان گذاشتیم و به آن زن هم کیسه زباله دادیم شاید که مقبول افتد. همان شهید از دور با دو سه نفر دیگر به ما لبخند زدند. برایشان دست بلند کردم. فکر کنم هنوز بحث گذر از سیم خاردار نفس توی چشم هایش بود.
توی زباله ها یک گوشی موبایل پیدا کردیم. البته به درد نمی خورد دیگر. به یک درهم هم نمی ارزید تا لُقطه حساب شود. شاید هم می ارزید. شاید. والعهده علی الراوی. یک بشکه سیلآورده افتاده بود یک گوشه که آماده شد برای اینکه تبدیل شود به سطل زباله تا راه تکرار بر خطر بر بندیم. تا دوباره آشغال دونی نشود اطراف مسجد. و نگویند این جماعت بویی از بهداشت و نظافت من الایمان نبرده اند. آقایان اعرافی و شمس و ... در حال رفتن بودند. چند نفری آمدند گفت:
- آقا اینجا خیلی شلوغه کار نیست. پلدختر هم همینطور. از بس ترافیک کاروانهای جهادگر وجود داره. احتمالا ما باید بریم جای دیگه
- کجا بریم؟
- نمی دونم.
همانجا با وحید نشستیم به چایی خوردن. روی یک لوله ی سیمانی بزرگ. به حُرمُزه گفتیم تو هم بیا
- من چایی نمی خورم. توی ترکم.
وحید گفت:
- نترس سیاه نمیشی.
حُرمُزه اصالتا اهل روستای موردان از توابع فاریاب است فاریاب هم از توابع کرمان است دیگر. برای اینکه بهتر بشناسید آن منطقه را باید بگویم احمد یوسف زاده نویسنده آن بیست وسه نفر از اهالی فاریاب است. و رفاقتی با عموی حُرمُزه دارد.
حُرمُزه نیووووووووووووووومد. نیووومد چایی بخورد با ما مثل اکبر، بیست و چهارمین نفر. از گروه آن بیست و سه نفر. چایی مان را خوردیم و رفتیم به سمت سرنوشتمان آنطرف روستا کنار مدرسه تخریب شده. بچه ها کنار خانه ای ایستاده بودند در حال شور. و امرهم شوری بیهنم.
- حداقل اینه که آبگرمکن و کولرشو از گِل بیرون بکشیم.
- فایده ای نداره.
- خب چه کار کنیم.
- کار مفید.
- هرکاری بکنی برای این مردم مفیده.