رمان آنلاین سفر عشق ❤️ اون موقع به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که نکنه اشتباه گرفته باشم؟! بلکه بیشتر از این خوشحال بودم که داداش حیدر حرف گوش کن شده! چند ساعتی گذشت و ساعت دو نیم بعد از ظهر بود و سرم به گوشیم گرم بود که حیدر پیام داد: لطفا بیا سر خیابون وسیله ها رو ازم بگیر. از خوندن پیامش متعجب شدم و رو به مامان گفتم: مامان! پسرت خل شده! می گه بیا سر خیابون وسیله ها رو ازم بگیر... تازه خیلی هم مودب شده! مامان که توی چرت زدن به سر می برد، جواب داد: لابد جایی کار داره نمی خواد این همه راه بیاد، پاشو برو تا قبل اینکه برسه سر خیابون تو اونجا باشی! غر غر کنان از تنبلی داداش حیدر و اینکه مامان خیلی هواش رو داره، مشغول لباس پوشیدن شدم و با بی حوصلگی از خونه بیرون زدم. سر خیابون چشم چرخوندم تا موتور داداش حیدر رو پیدا کنم، ولی خبری ازش نبود که با حرص شماره اش رو گرفتم و به محض اینکه جواب داد، گفتم: حالا نمی شد بیای اینا رو بزاری خونه و بعد بری دنبال کارت؟!... کجایی؟! پیدات نمی کنم! - من دیدمت! الان خودم میام اونجا! - باشه پس زود بیا که پختم از گرما! تماس رو قطع کردم و کلافه با چادرم خودم رو باد زدم که در همین حال ماشین مشکی ای که صاحبش رو خیلی خوب می شناختم، جلوی پام ترمز زد. با تعجب به حیدر که پشت فرمون نشسته بود، خیره شدم و پلک نمی زدم که از شیشه ی پایین سمت شاگرد رو بهم گفت: سلام! سعی کردم نیشم یه خنده باز نشه و با لحن متعجب گفتم: س... سلام! از روی صندلی کنارش چیزی رو برداشت و از ماشین پیاده شد! با خجالت سرم رو پایین انداختم که رو به روم ایستاد و گفت: اینم سفارشیتون! سرم رو بالا گرفتم و از دیدن نایلون حاوی پر از چیپس و پفک و لواشک، حلقه ی چشمام گشاد شد و با بهت بهش نگاه کردم که پرسید: چیزی شده؟! - نه! ببخشید فکر نمی کردم داداش حیدر شما رو به زحمت بندازه! ╔═~^-^~🌼🌾═ೋೋ @Youth_of_mahdi ೋೋ🌾🌼═~^-^~═╝ ‌