رمان آنلاین سفر عشق ❤️
#پارت_بیستوچهارم
وای از اون روزی که می ذاشت ریشش کمی بلند بشه!
من که دیگه علنا براش غش و ضعف می رفتم!
نگاهم متمرکز عکس خودم روی شیشه شد!
چشم رنگی و ابروی مشکی با مژه هایی که به خاطر بلند و فر بودنشون، چشمام رو بزرگتر از اندازه ی واقعی نشون می داد.
اجزای صورتم به صورت تکی چیز خاص و قشنگی نداشتن، ولی در کنار هم ترکیبی رو به وجود آورده بودن که می شد گفت چهره ام رو خاص کرده بودن!
دوباره به چشمای رنگیم خیره شدم و از ذهنم گذشت که چشمای حیدر چه رنگیه؟!
هیچ وقت نتونسته بودم به چشماش نگاه کنم که کنجکاوانه بهش خیره شدم و سعی کردم چشماش رو رصد کنم!
با لب خندون به حسین که حرف می زد، نگاه می کرد و من هم بهش خیره بودم که یهو انگاری متوجه نگاه خیره ام شد و بهم چشم دوخت.
به محض اینکه دیدم داره نگاهم می کنه، پرده رو انداختم و از پنجره فاصله گرفتم، ولی دیر شده بود و مطمئن بودم فهمیده دارم دیدش می زنم!
از حرص لبم رو محکم به دندون گرفتم و دوباره روی تخت نشستم!
حالا پیش خودش چی فکر می کرد؟!
با زبون بی زبونی بهم گفته بود حسی بهم نداره، ولی من هنوز هم با دیدنش از خود بی خود می شدم و باید خیلی خنگ می بود تا نفهمه این نگاه های من بی معنا نیست!
ولی مثل اینکه واقعا نفهمیده بود یا شاید هم فهمیده بود و من رو نخواست که دو روز بعد خبر ازدواجش گوش فلک رو پر کرد!
اونروز به خونه ی سعیده رفته بودم و دوتایی توی اتاقش بودیم که مامانش به خونه اومد و در حالی که با گوشی حرف می زد، به مخاطبش گفت: از اولش هم معلوم بود خدیجه خانم دختر خواهرش رو از دست نمی ده!
#روزانهدوپارت_هرشبساعت۲۱