رمان آنلاین سرزمین عشق 🌹✨ منم‌چادرموروی‌سرم‌مرتب‌کردم رفتم‌سمت‌درورودی،دروبازکردم-سلام‌ خیلی‌خوش‌اومدین عزیزجون:سلام‌دخترم نرگس:عروس‌خانم‌خیلی‌هول‌بودیااکه‌ اومدی‌خودت‌دروبازکردی _عع‌نرگس آقارضا:سلام -سلام (آقارضا،یه‌دسته‌گل‌قشنگ‌باگلای‌رنگارنگ‌ سمتم‌گرفت) _خیلی‌ممنونم همین‌لحظه‌مامانوباباهم‌اومدن وباهم‌احوال‌پرسی‌کردن رفتیم‌نشستیم همه‌چیزتوسکوت‌بود نرگس:عروس‌خانم‌نمیخوای‌چایی‌بیاری _جان!الان‌میگم‌معصومه‌خانم‌ نرگس:عع،معصومه‌خانوم‌وچیکارداریم، مگه‌عروس‌ایشونن _پس‌چی؟ نرگس:پاشوخودت‌زحمتشوبکش _باشه.چشم رفتم‌سمت‌آشپزخونه _معصومه‌خانم‌میشه‌چایی‌بریزین‌ببرم معصومه‌خانم:چشم‌عزیزم اولین‌بارم‌بودداشتم‌چایی‌میبردم‌واسه‌ کسی،استرس‌شدیدی‌داشتم