ذره بین🔍
ب نام او ک سرآغاز داستان های بلند است...📖 تصمیم گرفتیم با شروع بهار طبیعت و قرین شدنش با بهار معنوی
🍀🍀🍀💫 مادرش مرا ورانداز کرد و از پدربزرگ پرسید:( کارش چطور است؟) پدربزرگ از زیر دستار، پشت گوشش را خاراند و گفت:( در کارهای زرگری مهارت خوبی دارد. زیباترین کارهایی که خریدید، از طرح ها و یا ساخته های اوست، اما دوست ندارم از من دور شود. هاشم هنوز خیلی جوان است؛ آداب دارالحکومه را به خوبی نمی‌داند. اجازه دهید نعمان در خدمت شما باشد.) قنواء پشت چشم نازک کرد و گفت:( اینقدر حرفتان را تکرار نکنید! از طرح‌های این جوان خوشم آمد. می‌خواهم اگر فرصت کردم، چگونگی طراحی کردنش را ببینم. او را در دارالحکومه خواهیم دید.) مادرش راه افتاد تا از مغازه بیرون برود. _اتاقی را به عنوان کارگاه برایش درنظر می‌گیریم. دست مزدش پس از پایان کار، پرداخت می‌شود. قنواء قبل از رفتن، آهسته به من گفت:( آنچه را سفارش دادم باید آنجا بسازی. دوست دارم کار کردنت را ببینم.) گفتم:( ساختن آنها به یک کارگاه مجهز نیاز دارد.) قنواء شانه ای بالا انداخت. _هرچه لازم است، برایت آماده می‌شود. زن ها که رفتند، پدربزرگ به من گفت:( حق با تو بود. تو را از کارگاه به فروشگاه می‌آوردم.) اما من کنجکاو شده بودم دارالحکومه را از نزدیک ببینم. اتاقم در طبقه دوم خانه‌مان بود. آن جا را به سلیقه خودم آراسته بودم. چندتا از طراحی هایم، یادگارهایی از پدرم و اشیای ظریفی که در سفرها خریده بودم، به در و دیوار آویزان کرده بودم. همان جا می‌خوابیدم. تختم کنار پنجره بود و شب ها به آسمان نگاه می‌کردم تا به خواب می‌رفتم. پیش از آنکه ریحانه را در مغازه ببینم، احساس خوشبختی می‌کردم. خسته از کار روز، در بسترم دراز می‌کشیدم و راضی از زندگی بی دغدغه‌ام، خود را به سفرهایی که خواب برایم تدارک می‌دید می‌سپردم. گاهی ساعتی پس از شام، پدربزرگ با دو پیاله جوشانده آرام بخش که ام حباب آماده می‌کرد به اتاقم می‌آمد. چند دقیقه ای رابه گفت‌وگو می‌گذراندیم. می‌گفتیم و می‌خندیدیم و برای آینده نقش می‌کشیدیم. آن شب هم مثل چند شب قبل،آرام و قرار نداشتم. تا دیر وقت خواب به چشمم نیامد. از پنجره به حرکت آرام شاخه های نخل، زیر ابر های تیره، چشم دوختم و تا سحر به آینده بی سرانجامم فکر کردم. هیچ راهی در مقابلم نمی‌دیدم. هر سو بن بست بود. بین من و ریحانه دیواری بود که هیچ دریچه ای در آن باز نمی‌شد. بارها در دل ساکت و سنگین شب، صحنه آمدن ریحانه و مادرش را به مغازه مرور کردم. می‌خواستم از معمای عشق سر درآورم.چه اتفاقی می‌افتاد که یک نگاه یا یک لبخند می‌توانست قلابی شود و انسانی آزاد را به دام اندازد؟ میان خواب و بیداری سعی می‌کردم بدانم چه چیزی از وجود ریحانه، مرا آنطور بهم ریخته بود؛ شبحی از چهره اش؟ نگاهش که لحظه ای به نگاهم تلاقی کرده بود؟ سکوت و وقارش؟ آهنگ صدایش؟ همه این ها؟ هیچ کدام‌شان؟ همه این ها بود و هیچ کدامشان نبود. امیدوارم بودم پس از چند روز فراموشش کنم، ولی نتوانستم. مثل صیدی بودم که هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، بیشتر گرفتار حلقه های دام می‌شدم. گیج و ناامید در بسترم نشستم و چنگ د. موهایم زدم. باید در ظلمتی که دوره‌ام کرده بود، راهی به روشنایی می‌گشودم. در آن بیچارگی، این تنها چاره بود؛ ولی چگونه؟ تصمیم گرفتم صبح فردا،سراغ ریحانه و مادرش بروم و هرچه را در دل داشتم، به آن ها بگویم . ساعتی بعد تصمیم گرفتم سراغ ابوراجح بروم و با فریاد بگویم:( آن مشتری که علاوه بر گوشواره دل مرا هم با خود برد، دختر تو بود.) وقتی فکر و خیالم پس از جست و جوی کوه راهی،باز به بن‌بستی صخره مانند برمی‌خورند، خود را روی بالش می‌انداختم و به خواب التماس می‌کردم بیاید و مرا با خود به سرزمین رویاها ببرد.در آن شب‌ها، خواب،گریز پا بود که هرچه سر در پی‌اش می‌گذاشتم، بیشتر از من می گریخت.دلم می خواست اورا در خواب ببینم و بگویم:(تمام خاطره های گذشته مابا یک نگاه تو ،در ذهن و دلم به رقص در آمده اند.) آرزو داشتم در خواب با او،کنار پل فرات قدم بزنم و درد دل کنم .درخواب هم آرامش نداشتم. اورا می‌دیدم، اما همراه با مسرور که از من دور می‌شدند. شبی خواب دیدم مسرور گوشواره های ریحانه را کند و از بالای پل،میان رود انداخت. من که دزدانه مراقب‌شان بودم،در آب شیرجه رفتم تا گوشواره ها را پیدا کنم.بر بستر رود،پیدای‌شان کردم، ولی چنان بزرگ شده بودند که با زحمت توانستم آن ها را از جا بکنم و به سطح آب بیاورم. به پل نگاه کردم. هیچ کس آن جا نبود. سنگینی گوشواره ها مرا به زیر آب می‌کشید. به پشت سر که نگاه کردم، ریحانه و مسرور را در قایقی پر از انگور دیدم. هرچه دست و پا می‌زدم و شنا می‌کردم، قایق از من دورتر و دورتر می‌شد. ادامه دارد.... دوستانتان را هم با ما همراه کنید. @Zarre_Bin 🍃🌹🌴🌾🇮🇷🌾🌴🌹🍃