🍀🍀🍀💫
#رویای_نیمه_شب
#قسمت_پنجاهُ_سوم
سرکوچه، لحظه ای به عقب نگاه کردم. ریحانه هنوز در آستانه در ایستاده بود آهی کشیدم و وارد کوچه بعدی شدم. شاید ب سوی مرگ میرفتم، اما شاد و سبک بال بودم. دستاری را ک همراه داشتم ب سر انداختم. با یکی از دو گوشهاش، نیمی از صورتم را پوشاندم. در دل خدا را شکر کردم ک توانسته بودم قبل از فرارسیدن روز جمعه، ریحانه را ببینم و با او حرف بزنم. آن موقعیت خطرناک، ب من و او مجال داده بود یکدیگر را ببينيم و مانند دوران کودکی باهم حرف بزنیم. این دیدار و گفتوگو، برای ریحانه عادی بود، ولی برای من معنای دیگری داشت. جان خود را برای نجات ابوراجح ب خطر انداخته بودم. طبیعی بود ریحانه ب من لبخند بزند و سپاس گزار باشد.
به سرعت از کوچهها میگذشتم. کسی باور نمیکرد آنچنان سبک بال و بیپروا به استقبال خطر میروم. به جایی میرفتم که هر کس از آنجا میگریخت. اگر ماموران دستگیرم میکردند، امکان نداشت بتوانند مرا زودتر از آنچه خود میخواستم به دارالحکومه برسانند.
به حمام رسیدم. با عجله در را باز کردم و وارد شدم. حمام در آن سکوت غیرمعمولش، وهم انگیز بود. قوها روی دیواره حوض ایستاده بودند. جای ابوراجح و مشتریها و زمزمههایی که همیشه از صحن حمام ب گوش میرسید، خالی بود. قوها انگار منتظرم بودند. کنارشان که نشستم، حرکتی نکردند. آهسته بغلشان کردم و ایستادم.
به زحمت در حمام را قفل کردم و کلیدش را به پیرمرد زغال فروش دادم. به او گفتم:( کلید حمام را تنها به ابوراجح خواهی داد یا به خانوادهاش.)
پرسید:( پس مسرور چی؟)
گفتم:( هرگز! او به ابوراجح خیانت کرد و باعث شد دستگیرش کنند.)
_ برای چه؟
_ برای رسیدن به این حمام.
پیرمرد کلید را روی رف، زیر بستهای گذاشت و گفت:( مطمئن باشد رنگش را هم نخواهد دید!)
به راه افتادم. با هر دست، یکی از قوها را زیر بغل گرفته بودم. سرهای زیبا و نوک قرمزشان کنار صورتم بود. آنها با کنجکاوی به مغازهها و رهگذران نگاه میکردند. مدتی بود که از خانهشان بیرون نیامده بودند.
خوشحال بودم که از ریحانه نپرسیده بودم چه کسی را در خواب دیده. اگر میگفت حماد، دیگر نمیتوانستم آنطور با اطمینان به طرف دارالحکومه بروم. از عشق ریحانه، سرمست و بیتاب بودم. دوست داشتم میتوانست از فراز بامها و نخلها ببیندم که چطور قوها را زیر بغل زده بودم و به استقبال خطر و شاید به پیشواز مرگ میرفتم. وقتی با آن تکه چوب به مسرور حمله برد، مسرور حق داشت به سرداب پناه ببرد. من هم از آن چشمهای خشمگین جا خوردم! هیچ وقت ریحانه را در کودکی در آن حالت ندیده بودم. گرچه زیبایی او با هالهای از ایمان و نجابت در هم آمیخته بود، اما در عین لطافت و مودب بودن، میتوانست مثل سوهان، سخت و خشن باشد. باز خدا را شکر کردم که در بهترین حالت با او روبرو شدم و پس از فاش کردن خیانت مسرور، به شکلی دلخواه و با بدرقهای گرم، از او خدا حافظی کردم.
در راه دارالحکومه، چند نفر از من پرسیدند:( نام این پرندههای عجیب چیست؟ آنها را میفروشی؟ از کجا گیرشان آوردهای؟)
تازه دارالحکومه از میان چند نخل، در تیررس نگاهم قرار گرفته بود که با صحنهای تکان دهنده روبرو شدم. چند مامور اسب سوار، محکومی را با طناب به دنبال خود میکشیدند. چند مامور دیگر، از عقب، پیاده حرکت میکردند و با تازیانه و چماق، محکوم را میزدند. تعداد زیادی از مردم کوچه و بازار، دور محکوم را گرفته بودند. صد قدمی با آنها فاصله داشتم. برای آن محکوم بیچاره افسوس خوردم. از یک نفر که از همان طرف پیش میآمد، پرسیدم:( چه خبر است؟)
سری به تأسف تکان داد و گفت:( ابوراجح حمامی است. این بار کلاغ مرگ، بر سر او نشسته.)
انگار درختی بودم که صاعقهای بر او فرود آمده باشد. هاج و واج ماندم. برای چند لحظه نتوانستم حرکت کنم. به هر زحمتی که بود زبان را در دهان خشکیدهام حرکت دادم و پرسیدم:( ابوراجح؟ میخواهند با او چه کنند؟)
_ او را میبرند در شهر بچرخانند و در میدان، سر از تنش جدا کنند.
باور کردنی نبود! چه زود محاکمهاش کرده و دستور داده بودند که حکم اجرا شود! مشخص بود که قبل از محاکمه، محکومش کرده بودند. با تازیانهها و چماقها بالا میرفت و پایین میآمد. پرسیدم:( گناهش چیست؟)
گفت:( میگویند صحابه پیامبر را دشنام داده و لعنت کرده. چیزهای دیگری هم مثل جاسوسی و توطئه برای کشتن حاکم به او نسبت دادهاند.)
با پاهای لرزان و چشمهای خیره، به طرف آن جمعیت پیش رفتم.
ادامه دارد....
دوستانتان را هم با ما همراه کنید.
@Zarre_Bin
🍃🌹🌴🌾🇮🇷🌾🌴🌹🍃