تا بین من و تو نفسے رد و بدل شد لبخند تو در مذهب من خیرالعمل شد خندیدے و این ڪوچه سر از شعر دراورد خندیدے و این شهر پر از قول و غزل شد با چادر گلدار تو یک طایفه ڪوچید در تاب و تب زلف ڪجت ڪوه گسل شد من پاے تو ماندم بتو ثابت ڪنم این عشق وصلش به هر آیینه ڪه شد، حدّاقل شد القصّه همین بس ڪه اگر پاے تو مُردم جلب نظرت مشڪل من بود ، ڪه حل شد