بی سر و پا بودم و راهم نداد
حضرت معشوق به می خانهاش
روی سیاه و دل ناپاکِ من
بست رهِ وصل به کاشانهاش
با همه درماندگی خود ولی
عاشق او بودم و دیوانهاش
نور هدی بود و من ِ گمشده
در پی آن نور چو پروانهاش
مانده و درمانده کنون بردهام
روی گدایی سوی دردانه اش
مست کند کل جهان را فقط
جرعه ای از ساغرِ پیمانه اش
هرکه شناساند به من عشق را
تا ابد آباد دل و خانه اش
خوش به دلِ آنکه در این اربعین
کوله ی او بود سر ِ شانهاش
رفت غزلخوان به دیار بلا
سوختم از نغمهی مستانهاش
یاصاحبصبر