من گدا هستم ولی تنها گدای کربلا دوره گردی می‌کنم در جای جای کربلا سال‌ها سرگشته‌ی این تربت پاکم ولی باز هم پیدا نکردم اعتلای کربلا عادتم این است شب‌ها تا سحر کنج اتاق اشک می‌ریزم برای ماجرای کربلا روزها هم در حرم دنبال یاری آشنا چشم می‌دوزم به مردم با نوای کربلا حتما او می آید اینجا می‌شناسم ماه را چشم‌های خیس دارد در بلای کربلا روی نورانی و شالی سبز بر روی سرش تابِ ابرویش شبیه طاق‌های کربلا می‌رسد روزی که می‌بینم رخ معشوق را می‌کنم جان را فدایش در سرای کربلا یاصاحب‌صبر