"بلاتکلیف و بیتابم شبیه تخته ای پاره" که از کشتی جدا افتاد و در دریا شد آواره اسیر دست طوفانم به هر سو میکشد دل را گرفتارم گرفتار هوای نفس عماره هزاران درد و عصیان میدهد جولان درون من شدم مغمومِ این حال و خراب و زار و بیچاره تب و تابی دگر دارد دلِ در غم فرو رفته به ناجی هست محتاج از بلای تام و همواره ندارد حال و احوالی اگر ساحل نیابد زود درونش جنگ و بیرونش عیان از رنگ رخساره یاصاحب‌صبر